نمایش جزئیات خبر / زمان مخابره خبر :1396/8/22      15:33:0    تعداد بازديد كنندگان خبر:176


نسخه چاپی| ارسال به دیگران
10 سکانس از دختری که زیبایی اش دائمی نبود
گروه اجتماعی - کاش جور دیگری زندگی می‌کردم، همان‌گونه كه خدايم مي‌خواست!

سكانس اول

دختربچه كه بودم، با ديدن دختران زيبا غبطه­ مي‌خوردم. دوست داشتم خيلي زود به سن و سال آن­ها برسم تا بتوانم جلوه‌گري كنم. فیلم‌هاي ماهواره‌ بدجوری روی من تأثير گذاشته بود. زنان و دختران فیلم­ ها و سریال­ ها همیشه عزیز و نورچشمی بودند و برای من تصور کردن خودم به جای آن­ها، تفریحی دلچسب و لذت بخش بود.

سكانس دوم

در نوجوانی وقتی بر و رويي پيدا كردم، دوست داشتم همه را تحت تأثير زيبايي خودم قرار بدهم؛ به خاطر زیبایی و نوع لباس پوشيدنم، توجه دیگران را به خود جلب می ­کردم و از این وضعیت بسیار خشنود بودم؛ همیشه سعي مي‌كردم با تنگ‌ترين و كوتاه‌ترين لباس‌ها و غليظ‌ترين آرايش‌ها از خانه بيرون بروم، به متلك شنيدن از پسران و مردان جوان کاملاً عادت کرده بودم. خيلي از پسرها در كوچك‌ترين برخوردشان با من، سعي مي‌كردند نظرم را برای برقراری ارتباط دوستانه جلب کنند.

سكانس سوم

زيبایی چهره اما از یک طرف برايم دردسرساز شده بود؛ دوستانم مُدام توصيه مي‌كردند كه فقط سوار تاكسي و اتوبوس شوم، بعضي وقت‌ها كه خبر حوادث روزنامه‌ها و سايت‌ها را مي‌خواندم، از اينكه یک روز خودم قرباني چنين حوادثي باشم، واهمه داشتم؛ ولي این ترس  مانعی برای آرایش کردن یا  تغییر وضعیت پوششم نبود. در رفت و آمدهایم آرامش نداشتم؛ شايد حتي يك روز را هم بدون متلك شنيدن و دريافت تقاضاي دوستي پسرها سپري نمي‌كردم؛ در کلاس­ های دانشگاه هم دل دادن و قلوه گرفتن، جاي  توجه به درس‌ را گرفته بود؛ نه پسرها مي‌توانستند با آرامش روي درس‌ تمركز كنند و نه من.

سكانس چهارم

به خاطر زیباییی و تناسب اندامم خواستگارهاي زيادي داشتم. بيشتر روزها خواستگاري در كوچه و خيابان يا محوطه­ دانشگاه برايم تكرار مي‌شد و نتيجه‌اش هم پاسخ­ های منفی غرورآمیز و حتی گاه توهین­ آمیز من بود. نمی­ دانستم که به چه كسي باید روي خوش نشان بدهم. همه فقط زيبايي ظاهرم را مي‌ديدند و بدون اينكه سایر شرايطم را بدانند، ابراز علاقه مي‌كردند. درس خواندن مهم­ترین كاري بود كه توانایی انجامش را داشتند و صرف این که احساس مي‌كردند دوستم دارند، به خودشان اجازه­ خواستگاري مي‌دادند.

سكانس پنجم

چند روز بعد از تولد بیست و هشت سالگی ­ام با آرمين آشنا شدم، پسری خوش‌تيپ، خوش چهره و از خانواده­ های ثروتمند؛ خودش را برايم مي‌كُشت، مدام در مقابلم ظاهر مي‌شد تا اينكه بالاخره دلم را برد.

هنوز یک سال از ازدواجم با آرمین نگذشته بود که به اشتباه بزرگ خودم در مهم­ترین انتخاب زندگی­ پی بردم. دیگر تحمل چشم ­های ناپاک آرمین را نداشتم؛ با این حال دوست نداشتم این جوان خوش­ تیپ و قیافه و البته ثروت خانواده ­اش را از دست بدهم.

سكانس ششم

انگار چشم ­های آرمين در گلچين كردن دختران خوش­ سیما تبحر خاصی داشت؛ گويي شغلش ديدن و پسنديدن بود. با این که خيلي بيشتر از گذشته به خودم مي‌رسيدم، اما تنوع دختران كوچه و خيابان، براي آرمين جذابيت بيشتري داشت و اين موضوع سخت آزارم مي‌داد.

احساس اينكه زيبایی ام  در چشم آرمين جلوه‌اي ندارد ، عذابم می­ داد؛ هر وقت او را در حال صحبت با دختری مي‌ديدم، عصباني مي‌شدم؛ خانه برایم جهنم شده بود و من در اين جهنم در حال سوختن بودم.

سكانس هفتم

ديگر نگاه مردم برايم اهميتي ندارد؛ حالا مي‌فهمم كه در گذشته دغدغه­ ام  ديده‌شدن و پسنديده‌شدن بود که بیش از هر چیز دیگر آرامش زندگي ­ام را برهم مي‌زد.

يك بار از دوست صميمي‌ام حرف جالبي شنيدم كه مرا در بهت فرو برد؛ حرف او اين بود كه: «خيلي از مردها با خیره شدن به چهره­ زيباي تو، خوبي و زيبايي همسرشان را فراموش كردند، حالا هم خيلي از دخترها با دلربایی، تو را از چشم شوهرت مي‌اندازند». اين همان حكايت «از هر دست بگيري از همان دست پس مي‌دهي» است.

 

سكانس هشتم

مقابل آينه می­ ایستم و خودم را در آستانه­ 50 سالگي خوب نگاه مي‌كنم. زيبايي خيره‌كننده‌اي را به‌ياد مي‌آورم كه اكنون در پس اندوه و حسرت آن روزهای به ظاهر خوش گم شده است.

ديگر هيچ لوازم آرايشي نمي‌تواند مرا به شكل قبلي‌ام برگرداند. من ماندم و افسوس پسنديده‌ شدن‌هايي كه ديگر هیچ نشانی از آن باقي نمانده است. من كه هميشه عادت به جلوه­ گری داشتم، حالا ديگر كاري براي انجام دادن ندارم. نگاه اطرافیان برايم چِندش‌ آور شده و دل افسرده­ ام، تنها همنشین این روزهای من است.

سكانس نهم

تازه فهميدم كه در تمام عمرم يكي با من بوده كه نمي‌خواسته زندگي‌ام تباه شود. مرا براي خودم مي‌خواسته و زشتي و زيبايي ظاهري‌ام برايش مهم نبوده، خدايي كه هم در کتاب هدایتگر خویش و هم از زبان پاک­ترین و شایسته ­ترین بندگانش، نگرش و کردار گذشته­ مرا زشت و ناپسند برشمرده است.

نمي‌دانم توبه­ ام قبول مي‌شود يا نه؟

می­ خواهم توبه کنم؛ اما آیا خدا كه می­ داند وضعيت گذشته­ من بسیاری از بندگانش را به گناه انداخته است، توبه­ ام را می­ پذیرد؟ آیا من که بسیاری از جوانان جامعه را از كارهاي مفيد و ساخته شدن روح و روانشان بازداشته ­ام، امروز در وضعیتی که هیچ جذابیتی ندارم، شایسته­ بخشیده شدن هستم؟ می­ دانم که ناامید شدن از رحمت خدا نیز خود گناه بزرگی دیگر و البته نابخشودنی است؛ امروز كه دیگر چشمي خريدارم نيست و دلي برايم نمي‌تپد، با امید به پذیرش توبه­ ام، جلوه‌گري و فخرفروشي دختران جوان جامعه را با دیده­ ای متفاوت مي‌نگرم، دختراني كه خیلی زود به وضعیت امروز من خواهند رسید و از همه­ آن خواسته‌شدن‌ها، تنها حسرتي غم بار بر دلشان خواهد ماند.

و سكانس سانسور شده

هيچ‌گاه لذت واقعي را در زندگي تجربه نكردم، حتي آن­ زمان كه خداي قلب مردان و پسران شهوت‌پرست جامعه بودم؛ آن­ گاه كه رسيدن به من، حسرت دلشان و نگاه كردنم دلخوشي‌شان بود.

 

تهیه و تنظیم: کارشناس ارشد آموزش همگانی - اجتماعی ناجا

 


انتهاي خبر // پایگاه خبری پلیس ایران

مشاهده خبر ارسال شده بعد



فهرست اخبار مرتبط


نظر شما درباره اين خبر

 


  • آخرین اخبار
  • پربیننده ترین
  • اخبار گوناگون