نمایش جزئیات خبر / زمان مخابره خبر :1397/6/20      17:28:0    تعداد بازديد كنندگان خبر:80


نسخه چاپی| ارسال به دیگران
مامان نفسم گرفت!
دختر كوچولو معصومانه به اطرافش نگاه مي كرد و با آن كه تقصيري نداشت اما خيلي ترسيده بود. هراسان كفش هاي پاره اش را به پا كرد و پا به فرار گذاشت.
 

فرشته كوچولو نمي دانست راهي براي گريز نيست و به خاطر كارهاي خلاف مادرش و شكايت همسايه ها بايد خودشان را تسليم قانون كنند.

دخترك هفت ساله گوشه حياط ايستاد و نظاره گر مادرش و زن و مرد جواني بود كه دستپاچه و هراسان وسايل استعمال مواد مخدر را جمع مي كردند.

صداي زنگ خانه براي چندمين بار بلند شد. زن جوان بالاخره در خانه اش را باز كرد. افسر پليس با حكم قضائي جلوي در خانه ايستاده بود؛ همسايه ها نيز همراهي اش مي كردند. يكي از همسايه ها گفت: چند بار به اين زن (اشاره به مادر فرشته كوچولو) تذكر دادم آدم هاي غريبه و معتاد و ولگرد را به خانه اش راه ندهد ولي او گوش نمي كرد. صداي همسايه ها هم بلند شد:

-امانمان را بريده اند و اينجا پاتوق درست كرده اند، خواهش مي كنيم جمع شان كنيد، از دست مزاحمت هاي شان آرامش نداريم.

زن 33 ساله با شنيدن سر و صداي همسايه ها به هم ريخته بود. دستانش مي لرزيدند. دختر كوچولويش را زير پتوي نازك مسافرتي چهارخانه گرفت و چهره خودش را هم با گوشه روسري اش پوشاند، شايد مي ترسيد كسي با گوشي تلفن همراه از آنها عكس بگيرد و در فضاي مجازي داستان برايشان درست شود.

او به سوال هاي افسر پليس جواب مي داد، دقايقي بعد صداي دخترك بلند شد.

-مامان نفسم گرفت، بذار بيام بيرون.

فرشته كوچولو با تقلا سرش را از لاي پتو آزاد كرد و نفس عميقي كشيد.

دخترك نمي دانست چه‌ آينده مبهمي در انتظارش است. مادرش چند سال قبل زن دوم مردي شد كه او را طعمه هوس هاي پليد خود كرده بود. اين مرد بي مسئوليت، زن جوان را با يك بچه تنها گذاشت و دنبال سرنوشت كثيف خود رفت و از آن روز، روزگار اين زن و طفل معصوم سياه شد؛ اگر چه، آتش همه اين بدبختي ها از گور مواد مخدر بلند مي شد.

پدر و مادر اين زن جوان معتاد بودند و اوضاع زندگي شان به هم ريخته بود، او اولين بار در 13 سالگي و هنگامي كه از شدت دندان درد سرش را با تكه اي پارچه بسته بود به پيشنهاد دوست مادرش مواد مخدر مصرف كرد تا از شر درد دندان راحت شود اما اين كار برايش عادت شد.

در 20 سالگي عاشق شد و  تن به‌ آن ازدواج شوم داد و ...

مادر فرشته كوچولو با چشم هايي گريان دست نوازشي به صورت دختر نازنين خود كه بايد امسال به كلاس اول ابتدايي برود كشيد و گفت: من كه پدر و مادر داشتم اين سرنوشتم شد، نمي دانم سرنوشت اين بچه بي گناه چه مي شود.

بغض دلتنگي زن جوان شكست، پس از مكثي كوتاه گفت براي تامين خرجي مواد مخدرش خانه خود را پاتوق چند معتاد ولگرد كرده است. زن جوان كه زخم خورده اعتياد است افرادي را كه به قاچاق مواد مخدر دست مي زنند نفرين كرد و گفت: معلوم نيست چند نفر مثل من و بچه ام اين چنين قرباني و طعمه اعتياد به مواد مخدر شده اند، اما اين را هم بايد بگويم كه خودم كردم كه لعنت بر خودم باد.

فرشته كوچولو با دقت به صورت مادرش خيره شده بود و در چهره اش غمي بزرگ موج مي زد، شايد او آرزوهاي قشنگش را در يك صفحه نقاشي به تصوير بكشد و يا در خوابي رويايي، لحظه اي آرام بگيرد.

دختر كوچولو به دايي اش سپرده شد. خوشبختانه دايي او اعتياد ندارد و نقطه اميدي در دل پاك دخترك روشن شده است.

آرزوهاي قشنگ فرشته كوچولو

مامانم قول داده بود برايم كفش و كيف نو بخرد تا به مدرسه بروم. من هميشه برايش دعا مي كنم كه حالش خوب بشود. بعضي وقت ها مهربان مي شود. اما بعضي وقت ها مي گويد حوصله ندارم، برو توي حياط بازي كن. من هميشه آرزو داشتم يك بار به مسافرت برويم، ساندويچ بخوريم و خوشحالي كنيم. ولي مامانم مي گفت مسافرت خوب نيست و بلا دارد. يك بار كه با هم به روستا رفتيم خيلي خوش گذشت. او دست هاي كوچكش را زير چانه اش گذاشت و تكرار كرد: آرزوي ديگرم هم اين است كه مادرم حالش خوب بشود و بعد با هم به مسافرت برويم. امروز دايي ام قول داد كه من را به مسافرت ببرد و خيلي خوشحالم.

فرشته را مثل بچه خودم دوست دارم

برادرِ زن جوان (دايي فرشته كوچولو) در خانه اي بزرگ شده كه اعضاي آن اعتياد به مواد مخدر داشتند. اما او به گفته خودش تا به حال حتي يك نخ سيگار خاموش هم لاي انگشتانش نگذاشته است.

اين مرد جوان كه با كارگري زندگي آبرومندانه اي براي خود و همسر و فرزندش ساخته مي گويد: چند بار به خواهرم گفتم حاضر هستم كمكش كنم تا اعتيادش را كنار بگذارد و يك بار هم اين كار را انجام دادم. اما او خودش نمي خواست، انگار به زندگي نكبت بار خودش عادت كرده بود. يكي دو بار هم خواهش كردم فرشته را به من بسپارد. مي گفت طاقت دوري بچه را ندارد و هر موقع اين خواسته را مطرح مي كردم قول مي داد كه اعتيادش را ترك كند.

ولي امروز خودم را از شهرمان به مشهد رساندم و حالا ديگر خواهرزاده عزيزم كه چهره اش مثل ماه مي ماند را تحويل گرفته ام و او را به خانه ام مي برم تا مثل بچه خودم مواظبش باشم.

مرد جوان در پايان گفت: خواهرم در قضيه ازدواجش نيز پافشاري كرد. پدر و مادرم با اين كه معتاد بودند اما با اين ازدواج مخالفت مي كردند. ولي او سماجت كرد و به باوري اشتباه مي خواست براي خودش زندگي مستقلي تشكيل بدهد؛ اين طور برايتان بگويم كه خواهرم با اين ازدواج ثابت كرد اميدش را از دست داده و آدم زنده اي كه در هر شرايط و موقعيتي، اميد به آينده نداشته باشد و نتواند تصميم درست بگيرد عاقبتش بهتر از اين نمي شود.

 نويسنده: غلامرضا تديني راد؛ كارشناس رسانه معاونت اجتماعي- خراسان رضوي

 


انتهاي خبر // پایگاه خبری پلیس ایران

مشاهده خبر ارسال شده بعد



فهرست اخبار مرتبط


نظر شما درباره اين خبر

 


  • آخرین اخبار
  • پربیننده ترین
  • اخبار گوناگون