نمایش جزئیات خبر / زمان مخابره خبر :1397/10/19      16:6:0    تعداد بازديد كنندگان خبر:261


نسخه چاپی
ظلمت سحر
گروه اجتماعی - قیافه بسیار مظلوم و رفتار بسیار موقّر و متینی داشت. یادم می آید بعد از آمدن به خانه، به مادرم گفتم امیدوارم در آینده همسری چون او داشته باشم ...

وقتی کوچکتر بودم فکر می کردم که ازدواج چه پیوند فرخنده و مبارکیست! همیشه توی عروسی ها وقتی غرور عروس و داماد را به هنگام راه رفتن با هم یا نشستن سر سفره عقد می دیدم، احساس خوشایندی به من دست می داد.

من احساسی ترین فرزند خانواده بودم واین خصوصیت خیلی از وقت ها به ضرر من تمام می شد و همین امر همواره مرا بسیار آزار می داد. سال های آخر دبیرستان من خیلی زود گذشت و من عادت داشتم که هیچگاه وقت های آزادم را بیهوده نگذرانم. به همین دلیل در بسیاری از برنامه های فوق العاده مراکز علمی، فرهنگی و هنری شهرمان شرکت می کردم. تئاتر یکی از علائق شدید من بود ودر آن حتی توانسته بودم که به چندین عنوان جشنواره ای نیز برسم. بعدها به رایانه نیز علاقمند شده و با این که ساله ای ابتدایی ورود این علم در ایران بود، سعی کردم با استفاده از امکانات آموزشی شهرهای بزرگی چون تهران و خواندن کتاب های متعدد، علم آن را فرا گرفته تا از رایانه نهایت بهره را ببرم.

در این رشته چنان پیشرفت کردم که وقتی هنوز سرگرم درس خواندن در دانشگاه بودم، مدرّس کلاسهای رایانه فوق العاده در دانشگاه و همچنین یکی از معتبرترین سازمان های رسمی آموزش دولتی شده و خرج تحصیلم را از این راه به دست می آوردم.

از این که توانسته بودم از لحاظ مالی مستقل باشم خیلی خوشحال بوده و با تلاش چند برابر، سرانجام توانستم چندی بعد یک شرکت رایانه ای را نیز ثبت کرده و از انجام این کار خیلی راضی بودم. از همان زمان ها بود که زمزمه های گوناگون در بین فامیل برای ازدواج من شروع و رفت و آمد آنها به خانه ما بیشتر از گذشته شد. همه دخترهای فامیل از لحاظ سنی برای ازدواج به من نزدیک بوده و من تنها پسر فامیل بودم که چنین شرایط مطلوبی را دارا و یکّه تاز میدان بودم.

مشغولیات زندگی باعث شده بود که از مسائلی که اغلب همکلاسی ها و یا جوان ها و دوستانم در حال تجربه کردنشان بودند، عقب بمانم. هنوز هم نمی دانم کار من درست تر بود یا آنها ؟! از لحاظ وضع و چهره ظاهری، شرایطم بسیار خوب بود و به همین خاطر مشکلی از این بابت نداشتم امّا همیشه ایّام اعتقاد داشتم که صحبت کردن با همکلاسی های دختر و یا حتی ارتباط معمول بین پسرها و دخترهای فامیل تنها وقت تلف کردن است و فایده و بهره ای برای آدمی به ارمغان نخواهد داشت. زیرا اصولا به چنین روابطی هیچ علاقه ای نداشته و از لحاظ روابط غیر اصولی هم بسیار مقیّد بوده و هیچ گونه دوستی از جنس مخالف نداشتم تا اینکه سرانجام آن چیزی که نباید می شد، رخ داد.

روزی مراسم عروسی یکی از دخترهای فامیل بود و من نیز به همراه خانواده در آن مجلس شرکت کردم. آخر شب زمانی که همه برای رفتن به خانه آماده می شدند، صاحبخانه، بی مقدمه یکی از دخترهای فامیل را که در آنجا حضور داشت به خانواده من معرفی کرد. در نگاه اول، این دیدار و شیوه نگاه آن دختر برایم، خیلی جالب بود و بعدها شنیدم که او یکی از فامیل های دور ما و دانشجوی رشته پزشکی دانشگاه خودمان بوده و هم اکنون با یکی از دانشجویان هم رشته خودش عقد می باشد. چهره بسیار مظلوم و رفتار بسیار موقّر و متینی داشت. یادم می آید بعد از آمدن به خانه، به مادرم گفتم که امیدوارم که در آینده همسری چون او داشته باشم و این سخن تازه شروع بازی سرنوشت من بود، سرنوشتی که از آن گریزی نبود و اگر بود، برای آدم احساساتی و عاطفی چون من نبود!

چند ماهی از این جریان گذشت، ارتباط خانواده ما با فامیل بسیار خوب بود. شبی از قضا همان فامیل که پسر عموی مادرم می شد، به همراه خانواده مهمان ما بودند. در بین صحبتها، خانم ایشان سر حرف را باز کرده و به من گفت که بهتر است به فکر ازدواج باشم و خبر داد که عقد آن دختر که او را در مراسم عروسی دیده بودم نیز با همسرش به دلیل بیماری ناعلاج او، بهم خورده و هم اکنون مطلّقه می باشد.

من در حالی که از شنیدن جدایی آنها خیلی دلگیر شده بودم، از پیشنهاد ازدواج خانواده احمد آقا، پسرعموی مادریم، بسیار خنده ام گرفته بود. 24 سال بیشتر نداشتم و تا آن لحظه، هیچگاه به ازدواج فکر نکرده بودم. اما با توجّه به شرایط خوب شغلیم، پیشنهادات بسیار خوبی برای ازدواج داشتم و انتخاب یک دختر مطّلقه از بین موارد مختلف، واقعا در نظرم دور ازعقل، مسخره و اعجاب برانگیز بود. تا هفته ها به پیشنهاد ازدواج با یک دختر مطلّقه می خندیدم و در عین حال نیز به دلیل چنین پیشنهاد جسورانه ای از طرف دیگران نسبت به خود، بسیار ناراحت بودم.

اما با رفت وآمدهای مکرّر خانواده احمد آقا به منزل ما، کم کم داشتم تحت تاثیر حرف های آنها قرار می گرفتم، غافل از اینکه می دانستم بسیار دارای عواطف لطیف بوده و احساسی هستم. فشار پدر و مادرم نیز از طرف دیگر هر روز مرا به سوی سرنوشتی که از آن گریزان بودم، می کشاند. ماه ها و هفته های پی در پی با خود درگیر بودم تا این که من نیز خود را با این موضوع که او بهتر و نجیب تر از دخترهایی است که تا به حال دیده ام عادت داده و سرانجام به ازدواج با او تن دادم.

به همین دلیل از طریق احمد آقا پشنهاد ازدواجم را به آن دختر مطلّقه مطرح کردم امّا در کمال ناباوری شنیدم که او جواب منفی داده است. اما این ظاهر قضیه بود و در باطن، حقیقت چیز دیگری بود که من از آن بی خبر بودم. پسر عموی مادرم باز هم به خانه ما آمد و به من گفت که ناامید نشو زیرا من تمام تلاش خود را به کار گرفته و بار دیگر مسئله ازدواج تو را در نزد آنها مطرح خواهم کرد.

توی دانشگاه بودم، تازه از سر کلاس آمده بودم و کلاس دیگری داشتم که شنیدم که فردی از پشت سر صدایم می زند، چهره ام را برگرداندم و در کمال ناباوری دیدم که همان دختر مورد نظر یعنی سحر است. به همراه یکی از دوستانش آمده بود، دوستش کمی آن طرف تر ایستاده و منتظر تمام شدن صحبت های ما بود. می گفت که دیگر نمی خواسته هیچگاه تا آخر عمر ازدواج کند و در مورد جواب دادن به من نیز تردید دارد و با صحبت کردن می خواهد به هدف من از ازدواج با خودش پی ببرد! این اوّلین بار بود که از نزدیک با یک دختر مسائل عاطفی ام را بازگو می کردم، بنابراین چشم بسته به سادگی به او دلبسته و از عمق وجود عاشقش شدم.

خلاصه کلام این که با یکدیگر برای صحبت اولیه، قرار گذاشتیم و چند روز بعد من سحر و مادرش را در یک گردهمایی دانشجویی دیدم و از برخورد و دیدار با مادرش خیلی خوشحال شده و در دلم می گفتم که عجب مادر زنی دارم! چقدر با فهم و با شعور است! امّا دریغ از این همه سادگی! سحر چه زیبا سخن می گفت! او به گفته خودش از من جز صداقت چیز دیگری نمی خواست و برایش هیچ چیز دیگری جز آن مهم نبود! نه مادیات، نه خانه و نه ماشین و...

من ساده لوح هم که تمام سخنان سحر باورم شده بود از او خواستم که هیچگاه در طول زندگی از من نخواهد که از راه های حرام پول در بیاورم و مرا برای مادیّات بیشتر، مرا به زحمت وا ندارد، زیرا دوست ندارم فرزندانم از راه های نادرستی تغذیه کرده و بزرگ شوند. سحر نیز با خنده ای ملیح، بدون هیچ درنگی شرط من را برای ازدواج پذیرفت. او می گفت که مسبّب اشتباه قبلی اش خانواده بوده و آنها او را ناخواسته مجبور به این ازدواج کرده اند و همسر سابقش از اقوام ناپدریش بوده است. سحر می گفت که پس از تولّدش، پدرش را از دست داده و مادرش پس از آن با پسر عمویش ازدواج کرده است، همان مردی که اکنون نقش ناپدریش را بازی می کند.

در دیدار بعد سحر دیگر با من از هر لحاظ راحت بود و انواع ارتباط عاطفی ما با یکدیگر با ظرافت ها و سیاست های زنانه او شکل می گرفت و من به سان فردی افتاده در داخل دریایی بودم که هیچ شناختی از عمق و انتهای آن دریای هولناک نداشتم و موج های طوفانی آن دریا هر لحظه بیش از گذشته مرا در خود فرو می برد. دلبستگی بیش از حد من به سحر باعث می شد که حقیقت هر چه را که می دیدم، به سادگی توجیه کرده و به سان عاشقی دلباخته، کور وکر بشوم.

مادر سحر به من می گفت که به دلایل مختلف بسیار دشمن دارند و تمام بستگان پدری و ناپدری سحر، دشمن او هستند و مثال های گوناگونی از عمه و عموی سحر و اعمال گذشته شان برایم زد و از من ملتمسانه خواهش کرد که خانواده ما هیچ تحقیقی در مورد سحر انجام ندهند و من و والدینم نیز با سادگی و به نشانه دلسوزی و همدردی فراوان با او، به خواهش مادر سحر جامه عمل پوشاندیم.

روزی دیگراحمد آقا، باز به خانه ما اومد و گفت که باید مسائلی را به من بگوید. او به من گفت که همسر قبلی سحر هیچ گونه بیماری ناعلاجی نداشته و خانواده او به دلیل اینکه آن پسر دارای شغل مناسبی نبوده و از دانشگاه نیز اخراج شده، ازدواجش با او بهم خورده و موضوعات دیگری از این قبیل که چند روزی مرا به فکر واداشته و نگران کرد. او می گفت که اگر به جای من بود هیچ وقت با دختری که این همه مدت با یک پسر دیگه بوده ازدواج نمی کرد و حتّی نیز در مورد نزدیکی رابطه سحر با آن پسر به من هشدار داد.

من با توجّه به اعتمادی که به سحر داشتم، نمی خواستم حقیقت را آن گونه که بود باور کنم و هر نوع بدگویی درباره سحر و خانواده اش را به حساب غرض ورزی اطرافیان می گذاشتم. زیرا او به من گفته بود که همسر پیشینش را دوست نداشته و رابطه عاطفی بین آنها به دلیل تعصب های ناپدریش، بسیار محدود بوده است. به هر حال مادر سحر سرانجام به سرعت قرار جلسه خواستگاری و صحبت پیرامون نامزدی را گذاشت و من نیز دیگر به سان چکاوکی عاشق، از خوشحالی در پوست خود نگنجیده و در دل خود نغمه های عاشقی را سر دادم.

در جلسه خواستگاری نمی دانم که چرا بسیار ناآرام و غمگین بودم؟! گویی که حادثه ای در شرف وقوع بود، سرانجام جلسه خواستگاری شروع شد و این در حالی بود که هیچ فردی از خانواده های دو طرف جز صحبت های معمول چیز خاصی نگفته و همگان فقط پیوسته صلوات می فرستاده و یا سخنان حاشیه ای در بینشان رد و بدل می شد. به یکباره نگران شده و رو به خانواده سحر کرده وگفتم خواهش می کنم که هر خواسته ای که دارید همین الان بگویید، چون شاید از عهده انتظارات شما برنیایم و بهتر است همین جا، قبل از آنکه دلبستگی من و سحر به یکدیگر بیشتر بشه، هر خواسته ای که دارید، آن را مطرح کنید تا درباره آن صحبت کنیم.

اما مادر سحرگفت که هیچ نگران نباش، زیرا من با حقوق مستمری پدر سحر توانسته ام که یک خانه برایش خریداری کنم و او از درآمد اجاره بهای خانه اش زندگی می کند. و خرج سحر تا زمانی که درسش را تمام نکرده حتّی در صورت بچه دار شدن نیز بر عهده من خواهد بود. گر چه این صحبت چندان مرا به دلیل آن که از وابستگی مالی به شدت نفرت داشته و به هیچ عنوان عادت به گرفتن پول از پدرم نداشتم، خوشحال نکرد، ولی توانست من را بیش از گذشته نسبت به سحر و خانواده اش راغب کند. به همین دلیل هنگامی که صحبت بر سر مهریه شد، من نیز برای آن که کم نیاورده و صداقت خود را به رخ آنان بکشانم، خیلی سریع در حالی که سینه ی غرور را جلو داده بودم، با عجله تمام گفتم که مهریه چندان مهم نیست و پدر و مادرم نیز، چشم بسته، سخن من را تائید کردند.

در کمال رضایت همگان سال تولد سحر یعنی سال 1360 به عنوان مهریه او تعیین شد و چند رو بعد نیز در هنگام جاری شدن عقد سحر با چشمان افسونگر خود در چشمان من نگریسته و به من گفت دوست دارم که حق طلاق رو نیز به من بدهی تا بیشتر بتوانم به عمق قلب بخشنده و مهربانت نفوذ یابم. من در آن لحظه که گویی در جهان دیگری بوده و حاضر به پایین آمدن از اسب رویاهایم نبودم، کورکورانه پذیرفتم و امضاها را یکی پس از دیگری بر صفحات عقدنامه به تصویر کشیدم.

فردای بعد از روز عقدکنان در کمال شگفتی هر چه به سحر زنگ می زدم پاسخگو نبود، سرآسیمه و نگران به خانه شان رفتم ولی ناباورانه هیچکس در خانه آنها نبود! چند روزی از سحر و خانواده اش بی خبر بودم تا این که برگه احضاریه دادگاه ناگهان من را از خواب زمستانی بیدار کرد. درست حدس زدید، سحر مهریه اش را به اجرا گذاشته بود، سحری که بعدها فهمیدم افراد بسیاری به مانند من را بارها بر سر چشمه برده و تشنه برگردانده و از هستی ساقط کرده است. پس از گذشت چند سال و پس از این که خانواده ام به تمامی ملک و اموال من و خودشان چوب حراج زدند، توانستم تنها نیمی از مهریه سحر را پرداخته و با بخشش باقی مهریه از جانب او، از زندان آزاد بشوم.

پس از این ماجرای شوم برای این که دل به وادی فراموشی داده و از عذابی ابدی رها شوم، دل به دنیای مصرف مواد داده و شروع به مصرف شیشه کردم و بعدها برای این که بتوانم هزینه بی پایان موادم را فراهم کنم دست به هر کار نابهنجاری زدم. سرانجام پس از بارها به زندان افتادن، از تخم مرغ دزدی به شتر دزدی رسیده و در سرقتی که به همراه دوستم از یک طلافروشی کردم، با صاحب مغازه گلاویز شده و با ضربات چاقو او را از پای درآوردم و اکنون نیز در زندان تاریک سرنوشتی که خود پایه گذار آن بوده، منتظر سزای عمل خودم هستم و هر لحظه این گونه فریاد پشیمانی سر می دهم که:

چو در رویت بخندد گل، مشو در دامش ای بلبل

  که برگل اعتمادی نیست، اگر حسن جهان دارد

 

نظر کارشناس روانشناسی، مشاوره و مددکار اجتماعی:

وابستگی‌هایی که بین دختر و پسر ایجاد می‌شود، مانع گزینش صحیح و دقیق برای شریک آینده زندگی می‌شود و از آن جا که دختر یا پسر به فردی خاص وابسته شده، تمام نیکی‌ها، خوبی‌ها، زیبایی‌ها را در فرد مورد علاقه خود می‌بیند و دیگر توان مشاهده عیوب احتمالی طرف مقابل را ندارد؛ زیرا از روی علاقه و از پشت عینک وابستگی، به طرف مقابل نگاه می‌کند؛ نه با نگاه خریدار و نه با نگاه نقادانه و بررسی کننده ‏ای که تمام نقاط ضعف و قوت او را در ترازوی حقیقت بین، مورد دقت و مشاهده قرار دهد.

دوستی‏ و ارتباط احساسی و غیر عاقلانه قبل از ازدواج، راه عقل را مسدود و چشم حقیقت بین انسان را کور می‏ سازد و اجازه نمی‏د هد تا یک تصمیم صحیح و پیراسته از اشتباه گرفته شود. این نوع انتخاب ‏ها که در فضایی آکنده از احساسات و عواطف انجام می گیرد، به دلیل نبود شناخت عمیق و واقع‏ بینانه، اگر هم به ازدواج منتهی شود، زندگی مشترک را تلخ و آینده را تیره و تار می‏ سازد.

بدیهی است که عشق‌های كوركورانه نزدیكترین راه شكست یك رابطه عاطفی هستند. افرادی كه چشم خود را روی تمام عیب‌ها و نشانه‌های ملموس خطرساز رابطه می‌بندند و دلشان را به رویا پردازی و وعده‌های خیالی طرف مقابلشان خوش می‌كنند، باید منتظر عواقب هولناک و ناخوشایند تصمیم خود باشند.

 

نویسنده: سید مجتبی میری هزاوه، خبرنگار اداره اطلاع رسانی و افکار عمومی معاونت اجتماعی؛ فرماندهی انتظامی استان مرکزی


انتهاي خبر // پایگاه خبری پلیس ایران

مشاهده خبر ارسال شده بعد



فهرست اخبار مرتبط


نظر شما درباره اين خبر

 


  • آخرین اخبار
  • پربیننده ترین
  • اخبار گوناگون