نمایش جزئیات خبر / زمان مخابره خبر :1397/11/17      16:28:0    تعداد بازديد كنندگان خبر:295


نسخه چاپی
دردِ دل های همسر عباس آقا
گروه اجتماعی-توصیه می کنم؛ دردِ دل های همسر عباس آقا را که چند روز قبل به مرکز مشاوره سمنان آمده بود در ادامه بخوانید، شاید از ماجرای غم انگیزی که برایش رخ داده درسی بگیریم.

حدود ساعت 6 عصر خانمی وارد مرکز مشاوره آرامش سمنان شد و گفت «می خواهم حرف بزنم». دعوتش کردم تا روی صندلی بنشیند و یک لیوان آب برایش تهیه کردم. مقدار مختصری آب که نوشید و پرسید شما روانشناسید؟ می توانید به من کمک کنید؟ ازش پرسیدم چه مشکلی پیش آمده؟ تمام سعی ام را می کنم تا کمکتان کنم.

زد زیر گریه و چند دقیقه ای اشک ریخت. منم صبر کردم تا آرام شود.

پس از آن گفت: حدود 8 سال از زندگی مشترکم با عباس می گذرد. نمی گویم زندگی خیلی خوب و آرامی داشتیم، ولی من زندگی ام را دوست داشتم. بعد از 3 سال خدا به ما یک دختر داد و زندگی زیباتر شد.

عباس آدم آرام و صبوری بود. او پدر مهربانی برای درسا و همسر خوبی برای من بود. متاسفانه کمی خلق و خوی من به سمت عصبی و حساس شدن می ورد و زود از کوره در می روم.

پس از تولد درسا، چند ماهی بود که مدتی با اعضای خانواده عباس بحث داشتم. دائم تو قیافه بودم و با هم سرسنگین بودیم.

آنها در شهرستان سکونت دارند و هرچند وقت یکبار هم که به آنجا می رفتیم، نوع رفتارهای من، عباس را کلافه می کرد. مدام می گفت با پدر و مادرم درست رفتار کن، قدرنشناس نباش و فکر کن آنها هم والدین خودت هستند.

 ولی گوش من بدهکار نبود. تمام تصورم این بود که آنها به عباس خط می دهند و مدام دنبال بهانه می گشتم تا به چیزی یا رفتاری گیر بدهم و آن را اسباب جر و بحث کنم. برای همین هم درگیری های بین من و همسرم بیشتر شده بود و حتی به خاطر بهانه گیری های مکررم، عباس از من فاصله هم گرفته بود و معمولاً زمانی که خانه بود با درسا وقتش را می گذراند.

یک روز که از عباس و رفتارش خیلی کلافه شده بودم، تلفن را برداشتم و با مادر شوهرم تماس گرفتم. عباس هم نشسته بود و چیزی نمی گفت. به مادرش گفتم: چرا پسرت را پُر میکنی و او را به خانه میفرستی تا به جان من بیفتد! شما را به خدا دست از سر زندگی من بردارید.

عباس همه اینها را شنید ولی صدایش در نیامد. سرگرم تماشای تلویزیون بود. همین که تلفن را قطع کردم، مادرشوهرم تماس گرفت و با عباس صحبت کرد. به مادرش می گفت: نمی دانم مادر جان، چی بگم، نمی دونم با این زن چیکار کنم ما که سه ماه سه ماه همدیگر را نمی بینیم! دعا کن بتوانم صبر کنم مادر.

 به اتاقم رفتم و در را بستم و خوابیدم. ساعت 9 شب از خواب بیدار شدم و دیدم عباس در حال غذا دادن به درسا است. مقداری غذا هم پخش و پلا شده روی زمین بود و ماستی هم روی پیراهن درسا ریخته بود. اول با تندی به دخترم گفتم این چه وضع غذا خوردنه. بعد رو به عباس هم گفتم: مجسمه ای اینجا؟ نمی بینی داره خودش و فرش و به کثافت می کشه.

 عباس سرش را بالا گرفت، چشمانش قرمز  و معلوم بود حسابی گریه کرده است. تا حالا اینطوری او را ندیده بودم، برای یک لحظه ازش ترسیدم. آروم به درسا گفت: پاشو بابا جان بریم دست و روتو بشورم. بعد از تمیز کردن درسا گفت: خسته و مانده از سر کار برمی گردم، با این برخورد و رفتارهات از زندگی سیرم کردی دیگه تحمل ندارم، میرم شهرستان، می خواهم با خودم خلوت کنم.

من هم گفتم: خوبه دیگه، برو پیش مامان جونت ازش راهنمایی بخواه! باز هم مثل همیشه آرام و صبور از خانه رفت بیرون.

درسا را خواباندم و با هزار فکر و ناراحتی ساعت 12 شب خوابیدم. تازه خوابم برده بود که برادر کوچکتر عباس با منزلمان تماس گرفت. پیش خودم گفتم می خواهد، در مورد عباس پرس و جو کنه! حوصله اش را ندارم و برای همین هم پاسخ ندادم.

دوباره روی تخت دراز کشدیم و چشمانم را بستم. صدای پیامک گوشی دوباره هوشیارم کرد. دیدم برادر عباس نوشته؛ داداش عباس تصادف کرده، دفترچه اش رو بردار و بیا بیمارستان ...

به خودم گفتم چیزی نیست. کلی به خودم و این زندگی لعنت فرستادم و درسا را برداشتم و به پدرم زنگ زدم. به بیمارستان که رسیدیم دیدم پدر و مادر عباس و برادرانش تو راهروی بیمارستان پشت در اتاق عمل ایستاده اند.

پدر عباس گفت که چه اتفاقی افتاده و من هم زیر لب گفتم: همش به خاطر شماست که آرامش را از ما گرفته اید. مادرشوهرم مفاتیح به دست بود و پدر شوهرم هم یک لحظه نمی توانست بنشیند!

در اتاق باز شد و یکی از پرسنل اتاق عمل آمد بیرون و گفت: براش دعا کنید، وضعیتش خیلی مناسب نیست.

بعد از چند دقیقه، رفت و آمدها به اتاق عمل بیشتر شد و نگرانی به اعماق جانم افتاد. خیلی طول نکشید که تختی با روپوش سفید، ناباورانه از جلوی چشمان من و درسا، آرام آرام عبور کرد.

زن دوباره بلند بلند گریه کرد و گفت: به خدا من عباس را دوست داشتم و اصلاً راضی به ذره ای آسیب به او نبودم. الان یک سال از این ماجرا می گذره و من هنوز باور نمی کنم عباس نیست. هنوز نتوانستم به درسا بفهمانم که پدرش برنمی گردد!

هر روز یک کیسه داروی اعصاب می خورم، ولی باز هم عذاب وجدان راحتم نمی گذارد! حتی چند بار تصمیم گرفتم خودکشی کنم، ولی دلم برای درسا می سوزد.

قدر عباس را ندانستم. کاش می شد فقط یک بار دیگر او را ببینم، اما حیف...

هر وقت به درسا نگاه می کنم، جگرم آتش می گیرد و به خود می گویم به خاطر بهانه های بی جهت این بچه را بی پدر کردم.

خانواده اش هم با این که قضیه جر و بحث آن شب ما را می دانستند و خبر داشتند که آن شب لعنتی عباس به خاطر سرعت بالا و عدم تمرکز از جاده منحرف شده! ولی هیچ چیزی به من نگفتند و تمام این مدت هوای من و درسا را داشتند.

هر شب عباس  را در خواب می بینم و نصفه شب از شدت گریه در خواب بیدار می شوم! آمدم اینجا تا شما راهی جلوی پایم بگذارید تا کمی آرام شوم.

تحلیل کارشناس روانشناسی:

وجود اختلاف میان دو فردی که با هم زندگی می کنند امری طبیعی است. چون هر چه افراد باهم تفاهم و همفکری داشته باشند، باز هم اموری وجود دارد که در آن موارد خاص باهم متفاوت خواهند بود.

لیکن یکی از مخرب ترین رفتارها در زندگی زناشویی، تندخویی، توهین و بدرفتاری های مداوم است. این رفتارها در حریم زندگی موجب سرد شدن زندگی زوجین و حرکت آنها به سمت گسست عاطفی خواهد شد و ممکن است اتفاقات ناگواری را منجر شود که هیچ راه جبرانی نخواهد داشت.

بگو مگو، سرزنش، قهر، بي‌توجهي، بي‌تفاوتي، توهين به والدين همسر رفتارهايي هستند که سرانجام نه ‌تنها باعث تيره شدن روابط با خانواده همسر بلکه با خود همسر نيز مي‌شوند. در مقابل اين واکنش‌هاي غيرمنطقي، طيفي از رفتارهاي درست قرار دارند، مذاكره و صحبت درباره امري که ايجاد دلخوري كرده و تلاش براي حل مسئله به جاي قهر، پذيرفتن افراد همان طوري که هستند، بخشش و رها کردن به جاي فراموش نكردن اتفاقي که باعث دلخوري شده، می تواند جلوی بسیاری از اختلافات خانوادگی را بگیرد.

 اگر والدین همسرتان حرفي مي‌زنند يا رفتاري دارند که باعث ناراحتي يا عصبانيت شما مي‌شوند، عاقلانه‌ترين واکنش اين است که ابتدا خشم خود را مديريت کنيد. با اين کار احتمال اينکه بتوانيد در يک رابطه احترام‌آميز و با تنش کمتر مشکل خود را با او حل کنيد و به تفاهم برسيد، بيشتر مي‌شود.

والدين همسرتان را با والدين خود مقايسه نکنيد و آنها را به رخ والدين همسرتان نکشيد. به والدين همسرتان نشان دهيد که دوستشان داريد. تلاش کنيد رفتار مودبانه‌اي با آنها داشته باشيد. اگر کمکي از دستتان بر مي‌آيد، برايشان انجام دهيد، اما در عين حال فاصله‌ها را حفظ کنيد به خصوص اگر از آنها دلخوريد، قرار نيست کاملا با آنها يکي شويد. حتي اگر احساس مي‌کنيد در حقتان ظلم شده است، جواب بدي را با بدي ندهيد و در پي يافتن فرصتي براي تلافي يک کنايه يا نيش زبان نباشيد.

بهتر است تا حد امکان تلاش نکنيم همسرمان را از خانواده‌اش دور کنيم چون اين اقدام مي‌تواند آسيب رواني شديدي به او وارد كند و اين آسيب حتي در زندگي مشترک ما نيز اثر منفي مي‌گذارد. حتي اگر زن يا مرد خودشان رابطه‌شان را با والدين همسرشان قطع کرده‌اند، نبايد محدوديتي براي رفت‌ وآمد او با خانواده‌اش قائل شوند، مگر در مواقعي که مشخص شود چنين رفت‌وآمدهايي واقعاً به وي يا زندگي مشترک آسيب جدي وارد مي‌کند که حتی این موضوع نیز باید با مشورت روانشناس صورت گیرد.

گفتنی است جلسات مشاوره با این خانم ادامه می یابد تا او از این عذاب وجدان خلاص و به زندگی بازگردد.

نویسنده: سرگرد علی بصیری-رئیس اداره مشاوره و مددکاری معاونت اجتماعی فرماندهی انتظامی استان سمنان


انتهاي خبر // پایگاه خبری پلیس ایران

مشاهده خبر ارسال شده بعد



فهرست اخبار مرتبط


نظر شما درباره اين خبر

 


  • آخرین اخبار
  • پربیننده ترین
  • اخبار گوناگون