نمایش جزئیات خبر / زمان مخابره خبر :1398/2/11      12:57:0    تعداد بازديد كنندگان خبر:84


نسخه چاپی
خاطرخواه او شده بودم اما...
گروه اجتماعي -خراسان رضوی- صاحبكارم وقتي فهميد چه نيتي دارم عصباني شد و با اين كه خودش معتاد بود مي گفت حاضر نيست دخترش را به كسي بدهد كه پاي بساط دود و دم مي نشيند.
 

من و دزدي، من و خلافكاري؟ هيچ وقت در مخيله ام نمي گنجيد كه به اين روز سياه بنشينم. خودم كردم كه لعنت بر خودم باد. بچه بدي نبودم، درس مي خواندم و آرزوهاي قشنگي براي آينده ام داشتم. پدر و مادرم هم به وجودم افتخار مي كردند و مي گفتند  هر كاري از دست شان بر بيايد براي خوشبختي ام انجام مي دهند. شايد محبت هاي بي حد و اندازه و دو قبضه آنها باعث شد زياده خواه و مغرور بار بيايم.

ديپلمم را كه گرفتم ادامه تحصيل ندادم و با پشتيباني پدرم كار و كاسبي راه انداختم. درآمد بخور و نميري داشتم و سرگرم شده بودم. پدرم مي گفت تا فوت و فن بازار را ياد بگيري و جا بيفتي كمي طول مي كشد و بايد صبور باشي. آن روزها او و مادرم  به فكر افتاده بودند برايم آستين بالا بزنند و به‌ آرزوي ديرينه شان كه ديدن تك پسرشان در رخت دامادي بود برسند. من هم ريش و قيچي را دست شان سپرده بودم، اما درست زماني كه قرار بود اتفاق هاي خوبي در زندگي ام رقم بخورد ورق برگشت.

يكي از آشنايان زير پايم نشست و گفت شهر محل زندگي مان كوچك است و پيشرفت چنداني ندارد؛ يك ضرب المثل هم ورد زبانش بود و مدام تكرار مي كرد كه ماهي در دريا نهنگ مي شود و در حوض، ماهي مي ماند. او به سرم انداخت به مشهد بيایيم و در يك شهر بزرگ زندگي جديدي آغاز كنيم. فكر و ذهنم درگير شده بود و ديگر ميل چنداني به كار در مغازه نداشتم. تق و لق سركار مي رفتم و يكي دو ماه با پدرم درگير بودم. حرص و جوش مي خورد و مي گفت حواست را به كارت جمع كن و بي گدار به آب نزن.

افسوس  به حرف هايش گوش ندادم و اتفاقاً بي گدار به آب زدم. من و دوستم به مشهد‌ آمديم و در اينجا كاري هم پيدا كرديم. خانه مجردي در حاشيه شهر گرفته بوديم و در رويا و خيال، روزهايي را براي آينده خود تصور مي كرديم كه به اسم و رسم برسيم.

از كله صبح سركار مي رفتيم و بوق شب آنچنان خسته و كوفته به خانه مي رسيديم كه حال و حوصله حرف زدن هم نداشتيم. مدتي گذشت. صاحبكارم معتاد بود و نشست و برخاست با او باعث شد به دام اعتياد بيفتم. راستش را بخواهيد آنچه باعث شد من هر چه بيشتر خودم را به صاحبكارم نزديك كنم عشق و علاقه اي بود كه به دخترش پيدا كردم. گاهي فرصتي مي يافتم و با اين دختر چند كلمه اي حرف مي زدم. حتي بدون آن كه با پدر و مادرم در اين باره صحبتي كرده باشم قرار و مدار ازدواج گذاشتم. البته صاحبكارم وقتي فهميد چه نيتي دارم عصباني شد و با اين كه خودش معتاد بود مي گفت حاضر نيست دخترش را به كسي بدهد كه پاي بساط دود و دم مي نشيند.

تازه فهميدم چه اشتباهي كرده ام و تصميم گرفتم مصرف مواد را كنار بگذارم. درست در همان روزها بود كه صاحبكارم را به اتهام قاچاق مواد مخدر دستگير كردند و به زندان افتاد. شانس آوردم، او مي خواست در اين سفر آخري مرا همراه خودش ببرد كه مشكلي پيش آمد و نرفتم. اين طوري بود كه كارم را از دست دادم و اعصابم حسابي به هم ريخت. از طرفي احساس مي كردم بدنم وابسته موادمخدر شده است. چند ماه ديگر هم به همين شكل پشت سر گذاشتم و تمام پس اندازم را دود كردم و به هوا فرستادم. البته دوستم زرنگ بود و آلوده نشد.

به سراغ دختر مورد علاقه ام رفتم. خانه شان را عوض كرده بودند و هرچه هم زنگ مي زدم كسي جواب تلفنم را نمي داد. با آن وضعيت، حس مي كردم به آخر خط رسيده ام. دست از پا درازتر به خانه پدرم برگشتم. خانواده ام در همان نگاه اول از رنگ و روي زرد و زارم فهميدند چه گندي به سرنوشتم زده ام و حرص و جوش مي خوردند كه چرا چنين و چنان شد. حوصله سرزنش ها و نصيحت هاي شان را نداشتم. دوباره به مشهد برگشتم. با كمك دوستم كار ديگري پيدا كردم. مي خواستم كار كنم و تلافي اشتباه هاي گذشته را در بياورم. اما نمي توانستم و يك وقتي هايي احساس مي كردم نياز به مصرف مواد مخدر دارم.

در همان روزها در محل كار جديدم با فردي صميمي شدم كه او هم معتاد بود. ما گاهي وسايل داخل خودروهاي مردم را سرقت مي كرديم. اما پليس ما را در حال خرده فروشي مواد مخدر دستگير كرد. به زندان افتادم و حبس فرصت خوبي بود تا كمي با خودم، درباره‌ سرنوشتم خلوت كنم. از حبس آزاد شدم و با اين كه دوست داشتم مثل بچه آدم زندگي كنم اما دوباره وسوسه مي شدم سمت مواد و خلاف بروم. خيلي اتفاقي با يكي از افرادي كه چند بار او را در پاتوق معتادهاي ولگرد ديده بودم روبرو شدم. او مرا به خانه اي برد تا مواد مخدر تهيه كنيم؛ مي گفت «مي چسبد كه خودت را بسازي». اما هنوز وارد خانه نشده بوديم كه پليس سررسيد و دستگير شديم. موضوع را به پدر و مادرم اطلاع دادند. آنها خودشان را سراسيمه رساندند.

من به كارشناس مركز مشاوره آرامش پليس گفتم كه خودم هم از اين وضعيت خسته شده ام. پدرم هم اين بار عزم خودش را جزم كرده تا با كمك درمانگر اعتياد مرا از اين منجلاب نجات بدهد.اميدوارم بتوانم خودم را پاك كنم و به زندگي بازگردم.

 

نظریه كارشناس

دكتر "سيد مجيد موسوي راد" گفت: این ماجرا نمونه ای از مراحل رشد انسان و سبک های تربیتی والدین و آسیب های وارده بر آن هاست.

رئيس مركز مشاوره آرامش پليس خراسان رضوي افزود: سبک های تربیتی یا همان سبک های فرزند پروری مشتمل بر چهار سبک، «مقتدرانه، سهل گیرانه، بی تفاوت و سخت گیرانه» است که بهترین روش سبک مقتدرانه است و در این روش الگویی ثابت و مشخص از تربیت وجود ندارد نه سهل گیری و نه سخت گیری.

اين مدرس مهارت هاي زندگي افزود: زندگی پسرجوان در اين ماجرا، نشان دهنده سبک فرزندپروری سهل گیرانه والدین است، يعني والدین مدام پشتیبانی کننده و گذشت گرا هستند.

وي خاطر نشان كرد: اما مهمترین عیب این روش این است که فرزندان در مقابل سختی های واقعی زندگی توان کافی را نخواهند داشت و ممکن است عقب نشینی کنند و یا اقدام به روش های معیوب کنند (همانند اعتیاد این جوان).

دكتر موسوي گفت: اين پسر جوان تا زمانی که در شهر خودش و با حمایت والدینش کار می کند موفق است و همین که از شهر خود خارج می شود و حمایت های دائمی والدین را از دست می دهد تاب و توان خود را از دست می دهد و رفتارها پرخطر بروز می دهد.

وي تاكيد كرد: سبک تربیتی سهل گیرانه به دلیل درگیری عاطفی شدید والدین با فرزند مانع پختگی عاطفی فرزندان می شود و در مواقع جدایی فرزند از والدین این افراد به دنبال جایگزینی منابع عاطفی بر می آیند كه در اين ماجرا نيز مي بينيم پسر جوان  تمایل عاطفی به دختر صاحب کارخود پيدا مي كند.

البته باید گفت تمایل به ازدواج و خواستن طرف مقابل مشکل خاصی نیست، مشکل در تعادل و بروز رفتار هیجانی مناسب در این شرایط است.

 

نويسنده: غلامرضا تديني راد؛ سايت خبري پليس خراسان رضوي


انتهاي خبر // پایگاه خبری پلیس ایران

مشاهده خبر ارسال شده بعد



فهرست اخبار مرتبط


نظر شما درباره اين خبر

 


  • آخرین اخبار
  • پربیننده ترین
  • اخبار گوناگون