نمایش جزئیات خبر / زمان مخابره خبر :1398/2/11      13:3:0    تعداد بازديد كنندگان خبر:140


نسخه چاپی
دلم مي خواد مثل بابام ، مرد باشم!
گروه اجتماعي – خراسان رضوي – پسر سرهنگ شهيد غلامحسن جام دوست آرزو مي كند مانند پدرش يك مرد بزرگ بشود.

كنارم نشسته بود. اما تمام هوش و حواسش به برادر كوچكش بود.

او مهران، برادرش را كه تازه راه افتاده  به مادر سپرد و با لبخند زيبايي كه  بر چهره معصومش داشت خود را اينگونه معرفي كرد:

من عرفان جام دوست، پسر شهيد جام دوست هستم.

او و مادر و برادر كوچكش از چند ماه قبل و بعد از شهادت پدرش  از شهر زاهدان به زادگاه شان، شهر تربت جام در استان خراسان رضوي برگشتند و در اين مدت خانه پدر بزرگ هستند.

عرفان مي گويد من دلتنگ پدرم هستم و مهران، برادر يك و نيم ساله ام  بعضي وقت ها بهانه اش را مي گيرد و با عكس بابا حرف مي زند.

از او پرسيدم اگر بابا را در خواب ببيني به او چه مي گويي.

با لبخندي گفت: چند بارخوابش را ديده ام، چيزي به او نگفته ام، مي ترسم اگر بگويم دلم برايش تنگ شده  ناراحت بشود.

پسرك آهي كشيد و گفت:

  • بابا حسن، من و مهران را خيلي دوست داشت و هميشه براي ما شعر مي خواند و با هم بازي مي كرديم.

بهترين خاطره اي كه پسر11 ساله از پدر شهيد خود به ياد دارد اين بود:

  • هر موقع بابا رو مي ديدم مي خنديد و خيلي مهربون بود.

عرفان گفت:

  • بابام هميشه به من مي گفت مرد باش، دلم مي خواد مثل بابام، يه مرد بزرگ و با معرفت باشم.

پسر11 ساله شهيد جام دوست مي گويد هر موقع در خيابان همكاران پدرش را مي بيند كه با لباس سفيد سر چهار راه ايستاده اند و يا پليس ها را در شهر و حتي در تلويزيون مي بيند به  ياد پدر مي افتد.

عرفان جام دوست با  احساس پاك و بي رياي كودكانه خود گفت:

  • فكر مي كنم اين قشنگ ترين لباسيه كه تا حالا ديدم، بابام هر موقع لباساي  سفيد مي پوشيد و مي خواست سر كار بره مثل ماه مي شد.

او گفت:

  • اون شب ، (روز شهادت پدرش) بابام سر كار بود. مامانم باهاش تلفني صحبت كرد. قرار بود به خونه بياد . ما منتظرش بوديم. آخه ما توي زاهدان غريب بوديم و هر موقع بابا سر كار مي رفت منتظرش مي مونديم تا بياد. من چايي هم نمي خوردم و به قول مامانم انگار وقتي بابا مي اومد چايي  هم يك مزه ديگه اي داشت. ولي  دير كرده بود. مامانم از توي گوشي تلفنش توي فضاي مجازي فهميد كه بابام در يكي از خیابون ها شهيد شده.

قطرات زلال اشك از چشمان معصوم عرفان جاري شد . صورتش را برگرداند؛ معذرت خواهي كرد و با صدايي بغض آلود گفت:

  • ببخشيد، نمي خوام داداشم ببينه كه گريه مي كنم.

اين احساس مسئوليت كودكي كه قرار است جاي خالي پدر را براي برادريك و نيم ساله اش بازي كند زيبا و يك دنيا معنا و مفهوم دارد. او بايد غم دلتنگي پدر را در عمق وجودش پنهان كند تا تكيه گاه  برادر و نقطه اميد مادرش باشد.

عرفان و  مادر و برادرش به همراه پدربزرگ و مادربزرگ به هتل معين در جوار بارگاه ملكوتي ثامن الحجج آقا علي ابن موسي الرضا(ع) مشهد آمده بودند تا با سردار اشتري، فرمانده نيروي انتظامي جمهوري اسلامي ايران و سردار تقوي، فرمانده انتظامي خراسان رضوي ديدار كنند.

اين ديدار صميمي برگزار شد.

 عرفان بعد از برگزاری جلسه گفت:

  •  با حرفايي كه فرمانده بابام(سردار اشتري) گفت آروم شدم، چون آقاي سردار گفت به بابام افتخار مي كنه و من هم به اون افتخار مي كنم.

بابام همراه ما بود

عرفان گفت: چند روز قبل من مريض شدم. نصف شب بابا بزرگ و مامانم من رو به بيمارستان برده بودند. عموم هم خودش رو رسوند . ما به خونه برگشتيم. روز بعد عموم زنگ زد و پشت تلفن  با گريه به بابا بزرگ مي گفت ديشب خواب برادرم رو ديدم و بهش گفتم پسرت حالش خوب نبوده و برديمش بيمارستان . بعد بابام توي خواب مي گه من هم اونجا بودم و براي پسرم دعا مي كردم زودتر خوب بشه .

حرف آخر

عرفان مي گويد:

  • پليس ها خيلي زحمت مي كشند . هم بچه هاشون و هم همه مردم بايد قدر شون رو بدونن  و بهشون احترام بذارن.

نويسنده: غلامرضا تديني راد – سايت خبري پليس خراسان رضوي


انتهاي خبر // پایگاه خبری پلیس ایران

مشاهده خبر ارسال شده بعد



فهرست اخبار مرتبط


نظر شما درباره اين خبر

 


  • آخرین اخبار
  • پربیننده ترین
  • اخبار گوناگون