نمایش جزئیات خبر / زمان مخابره خبر :1398/4/31      8:51:0    تعداد بازديد كنندگان خبر:155


نسخه چاپی
نیلوفرانه ها را دریابیم
گروه استان ها_ سمنان_ هنگامی که او را دیدم، از سن کمش بسیار متعجب شدم، رو به همکاران گفتم اشتباه نشده ؟! این که بچه است! اما سر تکان دادن همکارانم که با تأسف همراه بود حکایت از درستی موضوع داشت.

یک روز گرم تابستان در محل کار مشغول انجام امور محوله بودم که  دختر خانم نوجوانی را به اتاق کارم انتقال دادند.

هنگامی که او را دیدم، از سن کمش بسیار متعجب شدم، رو به همکاران گفتم اشتباه نشده ؟! این که بچه است! اما سر تکان دادن همکارانم که با تأسف همراه بود حکایت از درستی موضوع داشت.

ماجرا از این قرار بود که دختر خانم را در یک پارک و به همراه نوجوانی دیگر به دلیل رفتارهای نامتعارف دستگیر کرده و به اینجا آورده بودند.

درصدد برآمدم شرح موضوع را از خودش بپرسم. خیلی ترسیده و پریشان بود. دائم می گفت: " تو رو خدا کمکم کنید، پدرم موضوع را بفهمد مرا می کشد ."

ـ چند سال داری ؟

- 14 سال!!!

یک لیوان نوشیدنی خنک به او دادم و خواستم تا موضوع را شرح دهد، این گونه شروع کرد :

تک فرزند هستم. مادرم را یادم نمی آید. خب دو سال بیشتر نداشتم که از پدرم جدا شد و از اینجا رفت.

نزد مادربزرگ پدری ام بزرگ شدم و پدرم نیز دیگر ازدواج نکرد. از وضع مالی خوبی برخورداریم و من همیشه در بهترین شرایط و امکانات زندگی کردم اما...

همزبان نداشتم، پدرم به دلیل شغل پرمشغله اش همواره در بیرون از منزل بوده و مادربزرگم هم خوب سنی ازش گذشته و توقع زیادی است اگر بخواهم با من همراه شود.

در فامیل و دوستان نیز به دلیل شرایط خاصی که داشتم (جدایی والدین) گاه بیش از حد مورد ترحم قرار گرفته و گاهی هم از من دوری می کردند.

پدرم با خرید یک گوشی تلفن برایم، آخرین خواسته من را نیز برآورده کرد.

در آسمان ها بودم؛ حالا به راحتی در اینترنت چرخ می زدم، با افراد زیادی آشنا شدم و دیگر تنها نبودم. مادربزرگم که جویای حالم می شد می گفتم: با دوستانم در حال رفع اشکالات هستم.

می دانید من بسیار کمبود محبت دارم. خودم می دانم که نباید بگویم ولی...

در خانه ما همه چیز با عیار پول سنجیده می شود. مادر که نداشتم و پدرم نیز پول را ابزار محبت می داند.

یک روز در بازار شخصی به من برخوردکرد و وقتی با عصبانیت نگاهش کردم یک برگه را به من داد که شماره تلفنش درج شده بود.

با لبخند گفت: به من زنگ بزن.

ترس، تعجب، نگرانی و... حس هایی بود که آن لحظه تجربه کردم.

من در شبکه های اجتماعی با خیلی افراد در ارتباط بودم اما آن ارتباط واقعی نبود.

پس از گذشت چند روز، وقتی که پدرم به خاطر نمرات درسی مرا مؤاخذه کرد از شدت ناراحتی و به خاطر تلافی کارش با آن شماره تماس گرفتم.

پسر خود را میثم معرفی کرد و گفت که مرا بارها در مسیر بازار دیده و از من خوشش آمده و برخورد آن روزش نیز از عمد بوده تا بتواند شماره اش را به من بدهد.

راستش خیلی حس خوبی به من دست داد از اینکه مورد توجه کسی قرار گرفته ام.

ارتباط تلفنی من و میثم برقرار بود و در شبکه های اجتماعی نیز با هم در تماس بودیم.

چندباری هم تماس تصویری داشتیم و من از وضعیت خودم، خانواده ام، دغدغه ها و کمبودهایم برایش می گفتم.

میثم به گفته خودش 19 سال داشت و سال اول دانشگاه بود.

حالا دیگر سرگرمی و دلخوشی داشتم که به من محبت می کرد.

آخر شب ها با شنیدن صدایش به خواب می رفتم و صبح ها با آرزوی داشتن روز خوب از سوی او آغاز می شد.

دوستی من و میثم وارد چهارمین ماه خود شده بود که از من درخواست کرد حضوری همدیگر را ببینیم و بهتر آشنا بشیم.

ترسیدم!  شهر ما کوچک است و همه همدیگر را می شناسند، این را به میثم نیز گفتم اما او خندید و گفت: دختر خوب، جای شلوغ نمی رویم. در یک کافه یا هر جا که تو بخواهی همدیگر را ببینیم.

پس از اصرارهای فراوان قبول کردم و همدیگر را دیدیم.

این موضوع بارها تکرار شد و من حالا به دیدن میثم عادت کرده بودم و هر دفعه به بهانه ای از خانه خارج می شدم.

مادربزرگم نیز از اینکه من سرزنده هستم و با وجود شرایطم، خانه نشین نیستم خوشحال بود.

پدرم هم که اصلاً خانه نبود و وقتی هم که بود در خودش و کارهایش غرق!

آخرین ملاقات ما با یکدیگر شروع بدبختی هایم بود، وقتی که محل قرار را از میثم پرسیدم تعجب کردم.

آنجا که یک جای پرت است! آنجا همدیگر را ببینیم؟ سوالی که پرسیدم و پاسخ گرفتم: بله آنجا کسی کاری به ما ندارد و...

با آژانس به آنجا رفتم و در ساختمان در حال ساخت میثم را دیدم که می گفت بیا برویم دوستم را ببینیم و بعد برویم. در آن ساختمان چهار نفر بودند و به زور و کتک بلایی بر سر من آوردند که...

بعد از آن اتفاق روز به روز حالم بدتر شد، از خودم بدم می آمد. میثم بارها زنگ زد و درخواست مجدد دیدنم را داشت.

مرا تهدید  می کرد که عکس و فیلم ام را به پدرم می دهد. دو بار دیگر به خواسته اش تن دادم تا اینکه امروز در پارک وقتی که از من تقاضای پول کرد تا مرا لو ندهد دیگر نتوانستم جلوی خود را بگیرم و با مشت و لگد به جانش افتادم و... همکاران شما ما را دستگیر کردند و به اینجا آوردند.

در حالی که اشک هایش را پاک می کرد گفت: خانم پلیس من چه کار کنم؟ پدرم مرا می کشد!

داشتم به این موضوع فکر می کردم که ای کاش پدرش به جای گوشی چند میلیونی و پولی که بی حساب به حساب دخترش واریز می کرد، کمی هم محبت به این بچه می داد تا فریب یک جوان متملق و زبان باز را نخورد که فریاد پدرش در ساختمان پیچید.

شکستن گوشی همراه و تلاش برای کتک زدن فرزندش برای این فاجعه غم انگیز که برای دخترک اتفاق افتاده بود راه حل مناسبی نبود!

حالا دیگر نیلوفر زیبا نشکفته، پژمرده شده بود!

میثم جوانی که از اتباع خارجی مقیم شهر بوده و با کمی چاپلوسی و دروغ خود را قهرمان جلوه داده بود نیز منتظر نتیجه کارش بود.

"ای کاش" کلمه ای بود که مدام در ذهنم تکرار می شد.

ای کاش! مادر نیلوفر در هنگام جدایی به فکر آینده این دختر مظلوم بود.

ای کاش! پدرش کمی پدرانه خرجش می کرد.

ای کاش! برای هیچ یک از نوگلان سرزمینم تجربه های تلخ اتفاق نیفتد.

ای کاش! انسانیت در انسانها نمی مرد و...#

 

اعظم همتی ـ کارشناس رسانه ای و مربی آموزش همگانی پلیس امنیت عمومی استان سمنان


انتهاي خبر // پایگاه خبری پلیس ایران

مشاهده خبر ارسال شده بعد



فهرست اخبار مرتبط


نظر شما درباره اين خبر

 


  • آخرین اخبار
  • پربیننده ترین
  • اخبار گوناگون