نمایش جزئیات خبر / زمان مخابره خبر :1398/5/8      16:29:0    تعداد بازديد كنندگان خبر:614


نسخه چاپی
تلاش یک مامور پلیس زن برای پایان جدایی مادر و فرزند/ می خوام پلیس بشم، چون قولشون قوله
گروه استان ها - تهران بزرگ- با تلاش شبانه روزی مامور پلیس زن کلانتری پایانه جنوب، پسر 9 ساله ای پس از گذشت 7 سال به آغوش مادرش بازگشت.

 

در پی انتشار خبری با عنوان " پلیس زن، پسربچه را به مادرش رساند "، خبرنگار پایگاه خبری پلیس با سروان "رقیه بوداغی" معاون اجتماعی کلانتری 208 پایانه جنوب که با تلاش متعهدانه و شبانه روزی، این اقدام را انجام داده بود، به گفت و گو نشست.

معاون اجتماعی کلانتری 208 پایانه جنوب درباره این ماجرا به خبرنگار ما گفت: صبح روز یکم مردادماه همچون روزهای گذشته راهی کلانتری شدم همین که پایم را به دفترگذاشتم، چند دقیقه ای نگذشته بود که با صدای در و کسب اجازه برای ورود از سوی همکارم ستوانیکم " شهرام شهبازی" که در کنارش پسربچه 9 ساله و دختر 16 ساله ای بسیار مضطرب ایستاده بودند، مواجه شدم بنابراین از آنها خواستم  بنشینند اما دستپاچگی و اضطراب در وجودشان مشهود بود.

بعد از خوردن چای و کمی آرامش گرفتند با هم گپ زدیم. "علی اکبر" 9 ساله که سواد خواندن و نوشتن ندارد، درباره ماجرای زندگی پر فراز و نشیب خود می گوید مدتی با خواهر ناتنی و پدرش در شهرستان شیراز مخفیانه زندگی می کردند اما پدرش که تحت تعقیب پلیس بود در همان جا دستگیر شد.

دستگیری پدر، تنهایی و سردرگمی در شهر غریب باعث شد آنها راهی تهران شوند زیرا از آشنایان خود شنیده بودندکه در پایتخت اقوامی دارند بنابراین دل به دریا زدند و برای پیدا کردنشان راهی این کلان شهر شدند.

علی اکبر می گفت، ابتدا فکر می کردیم، خیلی زود خانواده پدرم را که در تهران هستند پیدا می کنیم اما به محض اینکه از اتوبوس پیاده شدیم ترس عجیبی تمامی وجودمان را گرفت؛ نه جایی را بلد بودیم و نه کسی را می شناختیم....

سردرگمی و گیجی در چهره من و خواهرم موج می زد به گونه ای که مانده بودیم در این شهر "درن دشت" چه کنیم تا اینکه فردی را که لباس پلیس بر تن داشت، روبه روی خود دیدیم، به خواهرم گفتم بیا بریم از آنها کمک بگیریم واین طور شد که الان اینچا هستیم.

سروان بوداغی در ادامه گفت: با وجود مشکلات بسیار، علی و خواهرش را در اختیار بهزیستی قرار دادم اما تلاش خود را برای پیدا کردن خانواده علی اکبر از همان ابتدا آغاز کردم؛ با تمامی اطلاعات ناقصی که از آنها به دست آورده بودم، سعی کردم ردپایی از اقوام این دو پیدا کنم تا اینکه شماره مادر بزرگ علی را یافتم؛ او که در بستر بیماری به سر می برد از پذیرش علی خودداری کرد.

تمام تیرهایم به سنگ خورده بود نمی دانستم که این موضوع را چگونه با وی مطرح کنم؛ آن شب خواب به چشمانم نیامد چون دقیقا علی اکبر با پسرم علی هم سن بود...

فردای آن روز به بازار رفتم و هر آنچه را که فکر می کردم برایش ضروری است اعم از لباس، اسباب بازی ، لوازم التحریر، خوراکی های رنگی، کوله پشتی و .... را خریده و راهی بهزیستی شدم.

علی اکبر هنگامی که مرا دید، با گفتن این جمله "خاله کسی را پیدا کرده اید"، میخکوبم کرد؛ حرفش، چنان آتشی در وجودم شعله ور کرد که حتی سرگرم کردنش با وسایلی که برایش آورده بودم، آرامم نمی کرد، نمی دانستم چه کنم.... با زبان بی زبانی به او فهماندم کسی پذیرای او نیست...

در یک چشم به هم زدن، دستانم را در دستان کوچک خود گرفت و در حالی که با تمام قدرت کودکیش، می فشرد، از من قول گرفت تا مادرش را پیدا کنم... نمی دانست اسم مادرش چیست، قیافه اش را به خاطر نمی آورد... فقط می گفت خاله مطمئنم هم شکل شماست چون می دانم مثل شما مهربونه آخه مگه میشه مهربان نباشه... موقع رفتن ازم قول گرفت هر روز به اون سر بزنم.

معاون اجتماعی کلانتری 208 پایانه جنوب ادامه داد: رابطه عاطفی عجیبی بین ما به وجود آمده بود، به خودم قول دادم ناامید نشوم و تحقیقات میدانی را برای پیدا کردن مادر علی اکبر آغاز کردم....

 روزهای سخت و پرآشوبی را سپری می کردم، نه خواب داشتم  نه خوراک... هرچه به دنبال گمشده علی اکبر می گشتم، وی را پیدا نمی کردم، هیچ سرنخی نبود تنها با اندکی از حرف های این و آن به دنبال روزنه  و کورسویی می گشتم تا " دلداده ای را به محبوبش برسانم"

نگاه های معصوم و ملتمسانه اش جلوی چشمانم بود از خدا خواستم تا کمکم کند تا اینکه چند روز گذشته شماره ای از مادر علی اکبر در یکی از شهرهای استان خراسان رضوی پیدا کردم؛ با خود می گفتم آخر چگونه به او بگویم پسرش نزد ماست و حالا به دنبال او می گردد...

شماره را با هزاران ترس و امید گرفتم، وقتی صدای خانمی را از آن سوی خط شنیدم، حدس زدم شاید مادر علی اکبر باشد.

خود را معرفی کردم، یکه خورد که چرا یک مامور پلیس زن آن هم از تهران با وی تماس گرفته است...

کم کم ماجرا را برای مادر علی اکبر تعریف کردم وقتی اسم پسرش را شنید، هق هق گریه ها و التماس هایش را که گاهی بلند و ریز به زبان می آورد به وضوح می شنیدم که می گفت: " آقا علی بن موسی الرضا حاجتم را داد"؛ وقتی آرام گرفت با صدای بغض آلودی از خاطرات زندگی خود با پدر علی اکبر می گفت؛ زندگی با همسر سابقم بسیار سخت بود چرا که بایستی به خاطر تحت تعقیب بودنش  مخفیانه زندگی می کردیم و از شهری به شهر دیگری کوچ می کردیم.......

هنگامی که علی اکبر فقط 2 سال داشت از پدرش جدا شدیم، 7 سال از آن روزها می گذرد... هیچ رد و نشانی از پسرم و اینکه آیا زنده است یا نه، نداشتم.... هر روز از خدا و امام رضا(ع) می خواستم فرزندم را به من برگرداند، باورش خیلی برایم سخت است که گمشده ام را پس از سالها پیدا کرده ام....

سروان بوداغی خاطرنشان کرد: آن روز لحظه شماری می کردم تا علی اکبر را ببینم در پوست خود نمی گنجیدم هر لحظه تصویر دیدن آنها را در ذهنم ترسیم می کردم، احساس خیلی خوبی داشتم...

روز گذشته با همکارانم به بهزیستی رفته و علی اکبر را به دفتر کارم آوردیم، او آرام و بی صدا در داخل خودرو، کنارم نشسته و به بیرون خیره شده بود و من با خود هزاران تصویر از این دیدار را در ذهن ترسیم می کردم.

لحظه ها به کندی می گذشت، نمی دانم چرا عقربه های ساعت بی حرکت مانده بودند، هرچه به زمان موعود نزدیک می شدم، اضطرابم بیشتر می شد؛ در همین کش و قوس بودم که همکارم با زبان اشاره به من گفت زنی که کنارش ایستاده، مادر علی اکبر است. 

مادر با دیدن پسرش وی را در آغوش گرفت و صورتش را غرق در بوسه کرد؛ لحظه دیدار این دو آنقدر شیرین بود که هیچ کلمه ای را نمی توان برای وصف آن عنوان کرد..

علی اکبر در حالی که اشک شوق می ریخت، بریده بریده می گفت: "خاله خیلی مردی"، "می خوام پلیس بشم چون قولشون قوله  و حرفشون حرف".

سروان بوداغی در خاتمه گفت: از اینکه در لباس مقدس پلیس توانستم این مادر و فرزند را به یکدیگر برسانم بسیار خوشحالم، امیدوارم بچه های سرزمینم همیشه در کانون گرم خانواده در کنار پدر و مادرشان زندگی کنند. #

نویسنده: سرهنگ فاطمه فلاح پور- سایت خبری پلیس


انتهاي خبر // پایگاه خبری پلیس ایران

مشاهده خبر ارسال شده بعد



فهرست اخبار مرتبط


نظر شما درباره اين خبر

 


  • آخرین اخبار
  • پربیننده ترین
  • اخبار گوناگون