نمایش جزئیات خبر / زمان مخابره خبر :1398/6/27      12:17:0    تعداد بازديد كنندگان خبر:136


نسخه چاپی
درس نامه عاشورا- قسمت اول
گروه ناجا -سردار "کاظم مجتبایی" جانشین پلیس بین الملل ناجا، در کتاب " سردار ایثار " نوشت:

هنگامی که امام حسن (ع) از دنیا رحلت کردند، شیعیان عراق به جنبش درآمده و برای بیعت با امام حسین (ع) نامه نوشتند که معاویه را از خلافت خلع نموده و با شما بیعت می‌کنیم.

امام حسین (ع) نسبت به این امر خودداری نموده و به آنها یادآوری فرمودند: که میان من و معاویه عهد و پیمانی است که شکستن آن جایز نیست. بنابراین زمانی که معاویه از دنیا برود، در مورد درخواست شما اندیشه کرده و پاسخ مناسب را خواهم داد. پس از آن که معاویه در سال 60 هجری قمری از جهان رفت، پسرش یزید سریعا به ولید بن عتبه که از طرف معاویه فرماندار مدینه شده بود، نامه‌ای نوشت که بدون درنگ نزد حسین ابن علی (ع) برود و از او بیعت بگیرد و تحت هیچ شرایطی به ایشان مهلت ندهد. سپس ولید شبانه کسی را نزد امام حسین (ع) فرستاد و او را برای گرفتن بیعت دعوت کرد. حسین (ع) که جریان را متوجه شده بود، هنگام رفتن، گروهی از نزدیکان خویش را به همراه خود برده و به آن‌ها گفت: ((ولید در چنین شرایطی مرا خواسته است. می ترسم مرا مجبور به کاری کند که نتوانم آن را بپذیرم و از ولید نیز در امان نیستم. بنابراین شما همراه من باشید و مقابل خانه بنشینید تا اگر صدای نیاز مرا شنیدید، حمله برده و از من دفاع کنید)).

به گزارش پایگاه خبری پلیس، در  ادامه این مطلب آمده است ؛ سپس حسین (ع) به نزد ولید آمد و مشاهده کرد ((مروان ابن حکم)) نیز در کنار او نشسته بود. ابتدا ولید خبر مرگ معاویه را به آن حضرت رساند. سپس نامه یزید و دستوری را که برای گرفتن بیعت از آن جناب داده بود را برای ایشان خواند. امام حسین (ع) در پاسخ ولید با تدبیری مناسب گفت: ((گمان ندارم تو به بیعت پنهانی من راضی باشی)).

ولید گفت: ((آری، اینچنین است)). پس امام (ع) فرمود: ((تا فردا صبح فرصت دهید تا در این باره اندیشه کنم)). ولید پذیرفت، ولی مروان که در آنجا حضور داشت گفت: ((به خدا قسم  اگر حسین الان از اینجا برود و از تو جدا شود، هرگز به او دست نخواهی یافت. بنابراین او را نگه دار تا اینکه یا بیعت کند و یا گردن او را بزنیم)). حسین با شنیدن این سخن از جا برخاست و از آنجا خارج شد و به همراه نزدیکان به طرف منزل خود به راه افتاد و آن شب را در خانه خویش سپری نمود.

ولید نیز آن شب سرگرم بیعت گرفتن از افراد دیگر شد. اما عصر روز بعد، ولید گروهی را به نزد امام حسین (ع) فرستاد تا آن حضرت مجددا پیش ولید رفته و بیعت نماید. اما حسین (ع) در پاسخ فرمودند: ((تا بامداد نیز درنگ کنید تا همچنان درباره این پیشنهاد شما اندیشه نمایم)). آن شب را نیز از آن حضرت دست برداشته و بر بیعت او اصراری نورزیدند.

سپس حضرت از این فرصت استفاده کرده و در همان شب که شب بیست و هشتم رجب بود از مدینه به سوی مکه رهسپار شده و فرزندان و برادرزادگان و بیشتر خاندان خود بجز برادرش محمدبن حنیفه را به همراه بردند. چون حسین (ع) به مکه رسیدند در آنجا سکونت گزیده و مردم  به خانه او روی آورده و به دیدنش می آمدند.

از آن طرف چون خبر هلاکت معاویه در بین مردم کوفه منتشر شد و بیعت نکردن حسین (ع) نیز به گوش آن ها رسید، شیعیان کوفه در منزل ((سلیمان‌بن صرد خزاعی)) جمع شده و خبر هلاکت معاویه را به گوش همگان رساندند. سلیمان نیز در میان آن‌ها گفت همانا معاویه از دنیا رفته و حسین‌بن علی نیز از بیعت با او امتناع ورزیده است. پس اگر می خواهید او را یاری کنید و با دشمنانش بجنگید و از جان دادن در راه او دریغ ندارید. آمادگی خود را به او اعلام نمائید. ولی اگر از پراکندگی و سستی در یاری او بیم دارید او را گول نزنید.

آن‌ها گفتند: ما با دشمنان او خواهیم جنگید و در راه او جانفشانی خواهیم کردو سپس نامه‌ هایی با این مضمون به آن حضرت نوشتند:

((بسم الله الرحمن الرحیم. نامه‌ای است به حسین بن علی (ع) از سلیمان بن صرد، مسیب بن نجیه، فاعه بن شداد بجلی، حبیب بن مظاهر، شیعیان با ایمان و مسلمانان مردم کوفه. درود بر تو، همانا ما به وجود تو سپاس می کنیم خدایی را که شایسته پرستش است و حمد و سپاس خداوندی را که دشمنان شما را درهم شکست و نابود ساخت، همانا برای ما امام (ع) و پیشوایی نیست.پس به سوی ما روی آور، امید است خداوند به وسیله تو ما را به حق گرد آورد. ما در روزهای جمعه با نعمان بن بشیر که فرماندار کوفه است به نماز نمی رویم و اگر بدانیم که شما به سوی ما حرکت کرده‌ای او را از شهر کوفه بیرون خواهیم کرد)).

این نامه به وسیله ((عبدالله‌بن مسمع حمدانی)) به سوی امام فرستاده شد. پس از آن بود که نامه‌های زیادی توسط دیگران به امام نوشته شد که در مجموع آن‌ها در چند روز اول حدود یک صد و پنجاه نامه می شد. دو روز بعد ((هانی‌‌بن عروه)) و ((سعیدبن عبدالله)) طی نامه‌ای به آن حضرت نوشتند: ((نامه‌ای است به حسین‌بن علی (ع) از شیعیان آن حضرت)) که پس از حمد و ثنای پروردگار آورده بودند: ((بشتابید به نزد ما، زیرا که مردم چشم به راه تو هستند و اندیشه‌ای جز تو در سر ندارند. پس بشتاب، بشتاب، پس بشتاب، بشتاب)).

بعد از آن‌ها ((شبث رعبی)) و ((حجاربن ابجد)) و چند نفر دیگر نامه‌ای به این مضمون به آن حضرت نوشتند: ((همانا باغ‌ها سرسبز شده و میوه ها رسیده‌اند و لشکری مجهز برای یاریت آماده نموده‌ایم)).

حضرت در پاسخ به تمام نامه‌ها، نامه‌ای به این مضمون نوشت و به آخرین نمایندگان آن‌ها داد تا برای کوفیان ببرد:

((بسم الله الرحمن الرحیم. نامه‌ای است از حسین‌بن علی به گروه مومنان و مسلمانان. همانا نامه‌های شما به دست من رسید و آن چه که نوشته‌اید دانستم. سخن اکثر شما این بود که امام و پیشوا ندارید. من اکنون، برادر و پسر عموی خود، مسلم بن عقیل که مورد اطمینان و وثوق من در میان خاندانم می باشد به سوی شما گسیل می دارم تا اگر مسلم، برای من نوشت آن‌چه که در نامه‌هایتان نوشته بودید، ان‌شاءالله به زودی به نزد شما خواهم آمد.

امام حسین (ع)، مسلم بن عقیل را خواست و با چند نفر دیگر به سوی کوفه فرستاد و او را قبل از رفتن به پرهیزگاری، رازداری و مدارا کردن با مردم دستور داد و فرمود: ((اگر دیدید مردم آن‌چه را نوشته‌اند عمل می کنند به آن حضرت اطلاع دهند)).

مسلم به مدینه آمد و در مسجد رسول خدا (ص) نماز خواند و با خاندان خود وداع کرد و دو نفر راهنما اجیر کرده و به همراه خود برده و به طرف کوفه به راه افتاد. در بین راه آن دو نفر راهنما راه را گم کرده و زمانی که راه را پیدا کردند از فرط تشنگی هلاک شدند و فقط با اشاره مسیر را به مسلم نشان داده و جان باختند. مسلم از همان محل نامه‌ای به امام حسین (ع) نوشت که بر اساس فرمان شما به طرف کوفه به همراه دو نفر راهنما حرکت کرده، در بین راه راهنمایان راه را گم کرده و تشنگی بر آن‌ها سخت شد و چیزی نگذشت که جان باختند و برای ما رمقی مختصر نمانده بود. من این را به فال بد گرفته، پس اگر ممکن است مرا از رفتن معذور و معاف بدار و دیگری را برای انجام این امر مامور فرما.

امام حسین (ع) در پاسخ او نوشت: ((اما بعد، خوف این دارم که ترس تو را وادار به استعفا نموده، پس بدان راهی که تو را فرستاده‌ام برو و اندیشناک مباش)).

چون مسلم نامه را خواند گفت: ((من بر خود بیمناک نیستم و ترسی از رفتن ندارم)) و رهسپار کوفه شد. در بین راه مجددا مردی را دید که مشغول تیراندازی برای شکار است و نگاه کرد دید شکاری را با تیر زد و او را به زمین انداخت. مسلم آن را به فال نیک گرفت و با خود گفت: ((ان‌شاءالله دشمن خود را خواهم کشت)) سپس آمد تا داخل کوفه شد و به خانه ((مختاربن ابی عبیده)) رفت. با شنیدن این خبر شیعیان به دیدار او آمده و چون گروهی در آن‌جا فراهم شدند مسلم نامه امام حسین (ع) را برایشان خواند و آن‌ها گریه کردند. پس مسلم با مشاهده چنین شرایطی نامه‌ای به حسین (ع) نوشت و او را از بیعت با هیجده‌هزار نفر آگاه ساخت و از حضرت خواست تا به کوفه بیاید. در این مدت شیعیان به طور مستمر به خانه مسلم رفت و آمد می کردند. تا این که جای او آشکار شد. این جریان به گوش ((نعمان‌بن بشیر)) که از طرف معاویه فرماندار کوفه بود و یزید نیز او را بر همان منصب به جای نهاده بود، رسید. پس نعمان به مسجد آمد و بر بالای منبر رفت و حمد و ثنای خدا را به جای آورد و گفت: ((ای بندگان خدا بترسید از خدا و به سوی فتنه و دو دستگی نشتابید. زیرا که در فتنه مردان کشته شوند و خون‌ها ریخته شود و مال‌ها به زور گرفته شود. همانا با کسی که با من نجنگد جنگ نخواهم کرد و کسی که بر من یورش نبرد بر او نتازم. خفته شما را بیدار نکنم و بیهوده معترض شما نشوم ولی اگر شما به صورت آشکارا با من برخیزید و بیعت خود را بشکنید تا قائمه شمشیر در دست من است شما را با آن خواهم زد)). بعد از این سخنان بود که یک نفر از هم‌پیمانان بنی امیه به نام ((عبدالله‌بن مسلم خضرمی)) از بین جمعیت برخاست و گفت: ((ای نعمان، جریانی که پیش آمده جز با خون‌ریزی اصلاح پذیر نیست و آن‌چه تو در این‌ باره می‌اندیشی اشتباه و رأی افراد ناتوان است)).

پس از آن ((عبدالله ابن مسلم)) که از خائنان به اهل بیت علیهم السلام بود نامه‌ای به این شرح به یزید نوشت: ((آگاه باش که مسلم بن عقیل به کوفه  آمده و شیعیان برای خلافت حسین بن علی با او بیعت کرده‌اند. پس اگر کوفه را می خواهی مرد نیرومندی را بفرست که فرمان تو را به انجام رساند و مانند خودت با دشمنان رفتار نماید. زیرا نعمان بن بشیر مردی ناتوان است و یا خود را به ناتوانی زده است)). بعد از عبدالله بن مسلم افراد دیگری مانند ((عمربن سعد ابی‌وقاص)) نیز نامه‌هایی با همین مضمون برای یزید نوشت و از او خواستند که در این باره اقدام نمایند.

با این شرایط یزید شخصی به نام ((سرجون)) را که غلام معاویه بوده به نزد خود طلبید و در این زمینه با او مشورت کرد. سرجون به او گفت: ((اگر پدرت زنده بود رأی بر عبیدالله بن زیاد جهت فرمانداری کوفه می داد)). یزید نیز این رأی را پذیرفت و طی نامه‌ای به عبیدالله بن زیاد که در آن زمان فرماندار بصره بود نوشت: ((همانا پیروان ما از مردم کوفه عاجز و ناتوان است، از طرفی پسر عقیل در کوفه لشکر تهیه می کند تا در میان مسلمانان اختلاف اندازد. چون نامه‌ی مرا خواندی رهسپار کوفه باش و پسر عقیل را پیدا کن، سپس او را در بند کن و یا بکش و یا از شهر بیرون نما. برای تعجیل در کار، حکم فرمانروایی کوفه را نیز به همراه نامه برای او فرستاد)).

عبیدالله همان ساعت که حکم به دستش رسید دستور داد توشه برداشته و آماده رفتن به کوفه شوند. فردای آن روز عثمان برادر خود را به جای خویش در بصره گذاشت و رهسپار کوفه شد و خویشان و خانواده‌اش را نیز به همراه خود برد. زمانی که به کوفه رسید عمامه سیاهی بر سر نهاد و روی خود را با پارچه‌ای گرفته بود.از آنجا که مردم چشم به راه آمدن امام حسین (ع) بودند، با دیدن عبیدالله به وی خوش آمد می گفتند و او را تا دارالعماره بدرقه کردند.نعمان‌بن بشیر که تصوری همانند مردم کوفه داشت به زعم این که حسین (ع) است از بالای قصر خطاب به او گفت: ((تو را به خدا سوگند می دهم از اینجا دور شو. زیرا امانتی که در دست دارم به تو نخواهم داد و با تو قصد جنگ نیز ندارم)).

عبیدالله که تا این لحظه صورت خود را پوشانده بود، به سخن آمده و خطاب به نعمان گفت: ((در را بگشای. من عبیدالله‌بن زیاد هستم)).

مردم که این سخنان را شنیدند، فهمیدند که اشتباه پنداشته‌اند و تصور آنها غلط بوده، بنابراین یکی پس از دیگری پراکنده شده و نعمان نیز درب قصر را باز کرد عبیدالله را به داخل برد.

بامداد روز بعد عبیدالله مردم را گرد آورده و به منبر رفت. پس از حمد و ثنای پروردگار گفت: ((امیر مومنان یزید مرا بر این شهر و مرزهای شما فرماندار ساخته و به من دستور داده تا با ستمدیدگانتان با انصاف رفتار کنم و به محرومین شما بخشش کنم و با آنان که گوش شنوا دارند و پیروی از دستوراتش بنمایند، مانند پدری مهربان نیکی کنم و تازیانه و شمشیر من آماده عقوبت برای کسانی است که از دستوراتم سر باز زنند و یا با پیمان من مخالفت بنمایند)).

بعد از آن بود که بزرگان و سرشناسان شهر را یکی پس از دیگری به سختی گرفته و از آنها خواست تا هم، نتم هواخواهان یزید و مردم خوارج را و هم آن دسته از مردم را که به زعم او کارشان ایجاد دودستگی و پراکنده کردن مردم است برای او تهیه نمایند.چنین انتشار نمود که هرکه نزد ما آید و با ما مخالفت نکند در امان است و در غیر این صورت ذمه‌ی ما از او بری است و خون و مالش بر ما مباح و حلال است. پس هر بزرگ محله‌ای در میان مردم و آشنایان خود از دشمنان یزید کسی را بشناسد و به ما معرفی نکند بر درب خانه خود به دار آویخته خواهد شد و بهره‌اش از بیت المال لغو خواهد گردید.

از آن سو مسلم‌بن عقیل که در خانه مختار بود وقتی آمد عبیدالله به کوفه را شنید و سخنان و سختگیری‌های او را با روسا و سرشناسان کوفه متوجه شد از خانه مختار بیرون رفته و به خانه هانی‌بن عروه پناه آورد. با این شرایط شیعیان به دور از چشم مامورین عبیدالله‌بن زیاد نزد مسلم رفت و آمد می کردند و به یکدیگر سفارش می نمودند که جای مسلم را به کسی نشان ندهند.

ابن زیاد که از محل سکونت مسلم بی اطلاع مانده بود، یکی از غلامان خود به نام ((معقل)) را فراخواند و سه هزار درهم به او داد و به وی سفارش کرد تا برود و یاران مسلم را پیدا کند و با آنها اظهار ارادت و دوستی نماید و چنین وانمود کند که از دوستداران اهل بیت بوده و قصد دارد مسلم را زیارت نماید. این سه هزار درهم را نیز به آنها بدهد تا اعتمادشان جلب شود.

معقل پول را گرفت و در مسجد بزرگ کوفه نزد ((مسلم‌بن عوسجه اسدی)) که از دوستداران حسین‌بن علی بود رفت و پهلوی او نشست و چنین وانمود کرد که من اهل شام هستم و خداوند نعمت دوستی خاندان و اهل بیت پیغمبر را به من ارزانی داشته و این سخنان را می گفت و به دروغ گریه می کرد. او به مسلم بن عوسجه گفت: ((شنیده‌ام که مسلم پسر عم حسین‌بن علی (ع) به کوفه آمده و از مردم بیعت می گیرد و من می خواهم او را دیدار کنم ولی کسی را نیافتم که مرا راهنمایی کند و حال که در مسجد نشسته بودم از برخی مومنین شنیدم که می‌گفتند شما از احوال خاندان اهل بیت اطلاع دارید و من نزد تو آمده و درخواست می کنم تا این سه هزار درهم را از من بگیری و به مسلم برسانی برای من از وی بیعت بگیری، زیرا من جزء برادران و مورد وثوق و اطمینان شما هستم)). مسلم بن عوسجه که از کید و فریب آن مرد غافل بود در جواب گفت: ((خدا را سپاس که توفیق دیدار تو را به من داد. زیرا دیدار تو مرا خرسند ساخت، خداوند به وسیله تو خاندان پیغمبر را یاری نماید و به آرزویت برسی. من خوش ندارم مردم متوجه ارتباط من با خاندان عصمت و طهارت شوند)). سپس از معقل بیعت گرفت و با او پیمان‌های محکمی بست که خیراندیشی کند و جریان را پوشیده دارد. آن مرد نیز پذیرفت و قرار شد چند روز دیگر نزد مسلم ابن عوسجه برود تا از مسلم بن عقیل برای وی اجازه ملاقات بگیرد.

پس از چند روز که اذن دخول گرفته شد، معقل نزد مسلم بن عقیل رفت و پول را به آن حضرت داد. بعد از آن مرتبا نزد مسلم رفت و آمد می کرد به طوری که نخستین کسی بود که می آمد و آخرین کسی بود که بیرون می رفت و در این مدت تمام اخباری که نیاز بود بدست می آورد و پشت سر هم به عبیدالله گزارش می‌داد.

ابن زیاد با دریافت این اخبار به اطرافیان خود دستور داد به هانی بن عروه که میزبان مسلم بود اطلاع دهند تا به دیدار او بیایند. هانی اول خواست با گفتن این که کسالت دارد از همراه رفتن با آنها خودداری کند، ولی با اصرار فراوان آنان مجبور شد به نزد عبیدالله برود. زمانی که هانی وارد قصر شد، عبیدالله به او گفت: ((ای هانی، این کارها چیست که تو در خانه‌ات به راه انداخته‌اید؟! مسلم بن عقیل را به خانه خود برده و سلاح جنگ و قشون در اطراف خانه خود فراهم می کنی و گمان داری که این کارها بر من پوشیده می ماند؟))

هانی گفت: ((من چنین کاری نکرده‌ام و مسلم نزد من نیست)).

ابن زیاد گفت: ((چرا چنین است)).

چون سخن دراین باره میان آن‌ها زیاد شد و هانی بر انکار خود باقی مانده بود. ابن زیاد دستور داد معقل را که غلام و جاسوس او بود آوردند. سپس ابن زیاد به هانی گفت: (( این مرد را می شناسی؟)) هانی با تعجب گفت: ((آری)) و متوجه شد آن مرد که خود را به عنوان دوست‌دار حسین‌بن علی (ع) معرفی کرده بود، جاسوس ابن زیاد بوده و خبرها را او به وی داده است. پس مدتی سر به زیر افکنده و دیگر نتوانست چیزی بگوید. سپس به خود آمد و گفت: ((گوش فرا دار و سخنم را باور کن که به خدا سوگند دروغ نمی گویم. قسم به خدا که من مسلم را به خانه خود دعوت نکرده‌ام و هیچ گونه اطلاعی از وضع و کار او نداشته‌ام تا به خانه من آمد و من شرم داشتم او را پناه ندهم. حال اگر می خواهی پیمان محکمی با تو می بندم که بروم و از او بخواهم تا خانه مرا ترک کند.))

عبیدالله گفت: ((به خدا هرگز دست از تو بر ندارم تا مسلم را به نزد من آوری)).

هانی گفت: ((هرگز من چنین کاری نخواهم کرد که میهمان خود را بیاورم و تو او را بکشی. همانا در این کار برای من چیزی جز سرافکندگی و ننگ نیست که میهمان خود را به دشمن بسپارم)).

ابن زیاد گفت: (( هانی را نزدیک من بیاورید)) و با تازیانه ای که در دست داشت آن قدر بر روی هانی زد تا خون جاری گردید و بینی او نیز شکست.

هانی دست به شمشیر یکی از مامورین ابن زیاد برد تا از خود دفاع کند ولی او شمشیر را محکم نگه داشت و از گرفتن شمشیر توسط هانی جلوگیری کرد.

خبر ضرب و شتم هانی توسط عبیدالله به مردم کوفه و قبیله مذحج که هانی بزرگ آنها بود رسید و به سرعت به محل قصر آمده و اعتراض کردند.

عبیدالله با دیدن این شرایط به شریح قاضی که از قاضیان درباری بود دستور داد تا برود و هانی را ببیند، سپس بیرون رفته و مردم را آرام و از جلوی قصر متفرق نماید.

قاضی نیز چنین کرده و با مکر و حیله به مردم خبر داد که هانی زنده است و خبر کشته شدن او دروغ است. بعد از آن افرادی که جلوی قصر تجمع کرده بودند یکی پس از دیگری پراکنده شدند.

از طرفی چون خبر دستگیری هانی بن عروه به مسلم بن عقیل رسید، تلاش‌های زیادی جهت گردآوری سران قبائل مذحج و سایر قبیله‌ها انجام داد و چیزی نگذشت که افراد زیادی جمع شدند.

ابن زیاد با دیدن این شرایط سریعا از افرادی که در قبائل نفوذ داشتند درخواست کرد که به میان مردم رفته و آنها را به دروغ تهدید نموده که به زودی لشکرها از شام می رسند و هرکس به سوی خانه و زندگی خود برنگردد، خویش را در معرض کشتن درآورده است. زیرا این لشکرهای یزید است که می رسد و امیر عبیدالله‌بن زیاد با خدا عهد کرده است که اگر شما همچنان بر رأی خود پا برجا بمانید و به خانه‌های خود برنگردید بهره فرزندان شما را از بیت المال قطع کرده و جنگجویان شما را در کارهای جنگی شام پراکنده کند. پس بی گناهان شما را بر جرم گنهکاران بگیرد، حاضران را به جای غائبان گرفتار کند، تا بازمانده‌ای از مردم نافرمان به جای نماند.

مردم که سخنان تهدید آمیز را شنیدند شروع به پراکنده شدن کرده و زن بود که می آمد و دست پسر و برادر خود را می گرفت و می گفت: (( بیا برویم این مردم که هستند مسلم را بس است.)) و یا مرد بود می آمد و دست پسر و برادر خود را می گرفت و می گفت: ((تو را به جنگ و آشوب چکار؟!)) پس همچنان مردم پراکنده می شدند تا شب شد و مسلم نماز مغرب را که خواند فقط سی نفر در مسجد باقی ماندند. مسلم چون دید که این گروه اندک بیشتر با او نمانده‌اند، از مسجد خارج شد. اما هنوز به در مسجد نرسیده بود که تنها ده نفر باقی ماند و چون از در مسجد بیرون رفت حتی یک نفر هم باقی نماند تا او را راهنمایی کند. نگاهی به اطراف کرد، دید هیچکس نمانده است که حتی راه را به او نشان دهد و یا اگر دشمنی به او حمله کرد از او دفاع نماید. مسلم حیران و سرگردان راه خود را در پیش گرفت و در کوچه‌های کوفه به راه افتاد و نمی دانست به کجا برود. تا این که گذرش به خانه زنی به نام ((طوعه)) افتاد.

طوعه پسری داشت به نام ((بلال)) که در میان مردم بیرون رفته بود و آن زن درب خانه خود، چشم به راه بلال بود. پس مسلم به آن زن سلام کرد و زن جواب سلام او را داد. سپس مسلم گفت: ((ای زن مقداری آب به من بده)). طوعه آب آورده و او را سیراب کرد. مسلم همانجا نشست و زن به خانه رفت و ظرف آب را گذاشت و برگشت و گفت: ((ای بنده خدا آیا آب نخوردی؟)) فرمود: ((چرا)). گفت: ((پس به نزد زن و بچه‌ات برو)). مسلم پاسخی نداد. دوباره گفت و مسلم پاسخی نداد. بار سوم آن زن گفت: ((ای بنده خدا برخیز و به سوی زن و بچه‌ات برو! زیرا نشستن تو در اینجا شایسته نیست)). مسلم برخاست و گفت: ((ای زن من در این شهر خانه و فامیلی ندارم، من مسلم‌بن عقیل هستم که مردم این شهر مرا فریب داده و از خانه خود آواره کرده‌اند)). آن زن گفت: ((تو مسلم‌بن عقیل هستی؟)) فرمود: ((آری)). سپس گفت: ((داخل شو)) و او را به منزل برده و در اتاقی از خانه خود امان داد و آنجا را فرش کرد و شام برای او آورد. ولی مسلم شام نخورد.

چیزی نگذشت که پسر آن زن آمد و دید مادرش در آن اتاق زیاد رفت و آمد می کند. به او گفت: (( تو امشب در این اتاق زیاد رفت و آمد می کنی! و این مرا به شک انداخته، همانا تو کار فوق‌العاده‌ای در این اتاق داری)). زن گفت: ((پسر جان سر خود را به کار دیگری مشغول بدار و از این پرسش صرف نظر کن)). ولی پسر خیلی اصرار کرد. زن نیز گفت : ((ای فرزند مبادا آن چه به تو می گویم کسی از آن آگاه شود)). پسر گفت: ((چنین خواهم کرد)). پس سوگندها به او داد و سپس جریان را برای او تعریف کرد و پس خاموش شد و خوابید.

از سوی دیگر ابن زیاد که از خبر پراکنده شدن مردم آگاهی یافت، دستور داد تا در شهر فریاد کنند که همه‌ی مردان شهر باید امشب نماز عشا را در مسجد بخوانند و هرکس در مسجد نماز نخواند از زمه‌ی حکومت بری است و خونش به گردن اوست.

ساعتی نگذشت که مسجد پر از مردم شد. سپس منادی ابن زیاد آواز داد و مردم را به نماز دعوت کرد و مردم به نماز ایستادند. هنگام نماز به نگهبانان خویش دستور داد تا در زمان اقامه نماز از او نگهبانی نمایند تا مبادا کسی به عبیدالله حمله کند. پسر زیاد نماز را خواند، سپس بر منبر بالا رفت و گفت: ((همانا پسر عقیل چنان کرد که دیدید. از خلاف کاری و دو دستگی)). پس از آن ادامه داد و گفت: ((کسی که مسلم در خانه‌اش باشد و او را نزد ما نیاورد جان و مالش بر ما مباح است. ای بندگان خدا، از خدا بترسید و اطاعت و بیعت خود را نسبت به من از دست ندهید و بر خود راه عقوبت را باز نکنید)). سپس روی به طرف رئیس داروغه ها و پاسبانان کوفه کرد و به او گفت: ((من تو را بر تمام مردم کوفه مسلط کردم. پس دیده‌بانان را برای کوچه‌ها بفرست و چون صبح شد خانه‌ها را تفتیش کن و گوشه و کنار را دقیقا بازرسی نما، دروازه‌ها را ببند و هرچه زودتر او را پیدا نموده و نزد من بیاور)). بعد از آن از منبر پائین آمده و به قصر رفت.

فردای آن روز پسر پیرزن به اطرافیان ابن زیاد خبر مخفی شدن مسلم را رساند و ابن زیاد دستور داد هرچه سریع تر مسلم را نزد او بیاورند و برای این منظور هفتاد سوار را همراه نمود. این افراد چون به منزلی که مسلم در آن بود رسیدند، مسلم از صدای سم اسبان و هیاهوی آنها دانست که برای دستگیری او آمده‌اند. پس شمشیر به دست گرفته و قصد داشت از خانه خارج شود ولی آنها هجوم آورده و با شمشیر آنقدر آنها را بزد تا از خانه بیرونشان کرد. دوباره به آن جناب هجوم بردند و او نیز جانانه دفاع می کرد تا این که شمشیری بر لب مبارک مسلم اصابت نموده و آن را پاره کرد و دندان او نیز کنده شد و مسلم نیز در جواب آنچنان ضربتی به ضارب زد که از گردن تا شکم پاره شد. فرستادگان ابن زیاد همین که این دلاوری را از او دیدند به پشت بام رفته و از بالا به سوی او سنگ پرتاب می کردند، و دسته‌های نی را آتش زده و از بالا بر سرش می‌ریختند. مسلم که چنین دید با شمشیر برهنه در میان کوچه به دنبال آنها افتاده و حمله می کرد و این اشعار را می خواند: ((سوگند یاد کردم که کشته نشوم مگر آزادانه)).

وقتی که آنها شجاعت و توانمندی مسلم را مشاهده کردند، حیله‌ای دیگر ساخته و او را به فریب دستگیر نمودند. ((محمدبن اشعث)) به او گفت: ((که تو در امان هستی و کسی قصد آزار تو را ندارد)).

مسلم که در اثر سنگ‌هایی که به او زده بودند ناتوان شده بود و توانایی جنگ کردن را نیز نداشت به دیوار خانه طوعه تکیه داد و محمدبن اشعث تکرار می کرد که تو در امانی.

مسلم گفت: ((آیا حقیقتا برای من امانی هست؟))

ابن اشعث و یارانش گفتند: ((آری)) ، پس اسبی آوردند و مسلم را بر آن سوار کردند، آنها اطراف مسلم را گرفته و شمشیر از دستش بیرون آوردند. گویا مسلم این جریان را که دید از خود ناامید شد و اشکش سرازیر گشت. سپس فرمود: ((این نخستین فریب شما بود، پس چه شد امان شما)) و گریست.

یکی از آنها کنایه‌ای به مسلم زده، ولی مسلم گفت: ((گریه من به خاطر خودم نیست بلکه گریه می کنم برای حسین و خاندان حسین)) ، سپس رو کرد به محمدبن اشعث و گفت: ((من چنین می بینم که تو از امانی که به من داده‌ای ناتوان خواهی بود و من خبر بی وفایی مردم کوفه و گرفتاری خود را نخواهم توانست به حسین بی علی (ع) برسانم و مانع حرکت او به کوفه شوم، پس از تو می خواهم مردی را بفرستی و پیغام مرا به حسین (ع) برساند و به او بگوید که اگر حرکت کرده است بازگردد تا مردم کوفه او را فریب ندهند، زیرا این‌ها همان افرادی بودند که پدرش علی (ع) آرزوی دوری و یا کشته شدن آنها را می کرد)).

محمد ابن اشعث گفت: ((به خدا این کار را خواهم کرد و به ابن زیاد هم خواهم گفت که من به تو امان داده‌ام)).

زمانی که به قصر رسیدند، محمد ابن اشعث اجازه ورود گرفت و داخل شد و جریان مسلم و همچنین امانی را که خود او به مسلم داده بود برای ابن زیاد بیان کرد. عبیدالله بن زیاد با مسخره گفت: ((تو را چه کار با امان دادن؟ گویا ما تو را فرستاده بودیم که او را برای ما بیاوری، نه این که فرستاده بودیم تا او را امان دهی)). محمدبن اشعث بعد از شنیدن این سخنان یکباره خاموش شد و دیگر حرفی نزد.

مسلم بن عقیل قبل از ورود به قصر شدیدا احساس تشنگی می کرد، طلب آب کرد. یکی از جفا پیشگان با طعن و تمسخر با او رفتار کرد. ولی یک نفر دیگر سریعا برای او کوزه‌ای آب آورد. زمانی که مسلم آب در قدح ریخت تا بیاشامد، ظرف آب پر از خون شد و آن را ریخت، تا بار سوم که دندان‌های پیشین آن جناب در قدح افتاد. پس فرمود: ((سپاس خدای را که اگر قسمت من بود می خوردم ولی چنین قسمت شده که تشنه بمانم)). در همین حال فرستاده ابن زیاد از قصر بیرون آمد و دستور داد او را وارد قصر کنند.

مسلم چون به قصر آمد به عنوان امیر به عبیدالله سلام نکرد. یکی از نگهبانان گفت: ((چرا به امیر سلام نکردی؟))

مسلم فرمود: ((اگر بخواهد مرا بکشد چه سلامی به او بکنم)).

ابن زیاد گفت: ((به جان خودم سوگند کشته خواهی شد)).

مسلم گفت: ((پس بگذار من به تعدادی از مردم خود وصیت کنم)). سپس رو به سمت ((عمربن سعد ابی وقاص)) کرد و گفت: ((همانا میان من و تو پیوند خویشاوندی است و من اکنون وصیت پنهانی دارم که بر تو لازم است وصیت مرا بپذیری)).

عمربن سعد از شنیدن وصیت مسلم سرباز زد. ولی عبیدالله به او گفت؛ از پذیرش شنیدن وصیت مسلم امتناع نورزد و به سخنان او گوش دهد. سپس مسلم او را به کناری برد و سفارش کرد. مقداری پول قرض گرفته‌ام و آن هفتصد درهم است، زره و شمشیر مرا بفروش و بدهی مرا بپرداز. چون کشته شدم بدن مرا از ابن زیاد بگیر و دفن کن و کسی را نزد حسین (ع) بفرست تا او را از سفر به کوفه بازدارد. عمر به خاطر خوش خدمتی پیش ابن زیاد آمده و وصیت مسلم را بازگو کرد ولس ابن زیاد در پاسخ گفت: ((شخص امین خیانت نمی کند ولی مرد خائن امین نمی شود.

سپس ابن زیاد رو به مسلم کرده و گفت: ((ای پسر عقیل، تو مردم این شهر را که گرد هم بودند پراکنده کردی و دو دستگی ایجاد نمودی)).

مسلم گفت: ((من هرگز برای این کار نیامده بودم. لیکن مردم این شهر چون اینگونه دیدند که پدر تو نیکان آنها را کشت و خونشان بریخت، از ما خواستند تا بیاییم و دستور دادگستری بدهیم)).

ابن زیاد برای خنثی کردن سخنان مسلم که با شهامت انجام می شد، شروع به تهمت زدن کرد. ولی مسلم با گفتار کوبنده و محکم همچنان او را پاسخ می داد. تا جایی که عبیدالله گفت: ((خدا مرا بکشد اگر تو را نکشم. به گونه‌ای که هیچ کس را در اسلام نکشته‌اند)).

مسلم گفت: ((البته تو در کشتن و دست و پا بریدن در هنگام پیروزی بر هیچ کس فروگذار نخواهی بود)).

پس از آن ابن زیاد برای این که دوباره گرفتار زبان بران و حق‌گوی مسلم را بالای قصر برده و گردنش را بزنند و بدن بدون سرش را از بالای قصر به زیر اندازند.

پس ((بکران‌بن حمدان)) را که توسط مسلم ضربه ای خورده بود فراخواند و به او دستور داد تا پسر عقیل را ببرد و گردن بزند. سپس آن مرد شقی و بدکردار دست مسلم را گرفت و بالای بام قصر برد. مسلم همچنان که تکبیر می گفت و استغفار می کرد و بر رسول خدا درود می فرستاد و از خدا طلب داوری میان خود و مردمی که او را فریب داده بودند می کرد. بر بالای قصر گردنش را زدند و سر مبارک او را به پایین انداخته و به دنبال آن بدن بی سر او را نیز به زیر انداختند و پس از مسلم، هانی بن عروه را نیز در جایی از بازار بردند و توسط یکی از غلاملان به نام رشید گردن زدند و با این کیفیت دلخراش آنها را به شهادت رساندند.#

برگرفته از "کتاب سردار ایثار" سرتیپ دوم پاسدار کاظم مجتبایی


انتهاي خبر // پایگاه خبری پلیس ایران

مشاهده خبر ارسال شده بعد



فهرست اخبار مرتبط


نظر شما درباره اين خبر

 


  • آخرین اخبار
  • پربیننده ترین
  • اخبار گوناگون